کد خبر: ۶۹۱۸
۱۴۰۵/۰۲/۲۰ ۰۱:۴۴

بازگشت به خانه

مگر میشد برای او دعا نکند؟ برای یکی یک دانه پسرش که بعد از مرگ آقا سیدرضا، هم پسرش بود، هم تنها مرد خانه اش هم گوش شنوای غصه هایش بودنش بهترین درمان بود و نبودنش بزرگترین درد از وقتی که رفته بود، جبهه، دل زهرا خانم توی دستش بود میترسید خدا با این یکی یک دانه امتحانش کند میترسید از پس این آزمون بر نیاید و آخر عمری جلوی خدا سرشکسته شود.

بازگشت به خانه

ین داستان بر اساس یک ماجرای واقعی نگاشته شده است که در ۲۵ آبان سال ۱۳۶۰ هجری شمسی در اصفهان رخ داده است.

زهرا خانم نمازش را سلام داد و مهر را بوسید سرش را از سجده برداشت تا تسبیحاتش را بخواند که یک باره با صورت مهربان و لبخند قشنگ سید مرتضی رو‌به‌رو  شد.

سلام مادر...

سلام از منه قربونت بشم قبول .. باشه... برای منم دعا کردی حاج خانوم؟ مگه میشه برات دعا نکنم؟

مگر میشد برای او دعا نکند؟ برای یکی یک دانه پسرش که بعد از مرگ آقا سیدرضا، هم پسرش بود، هم تنها مرد خانه اش هم گوش شنوای غصه هایش بودنش بهترین درمان بود و نبودنش بزرگترین درد از وقتی که رفته بود، جبهه، دل زهرا خانم توی دستش بود میترسید خدا با این یکی یک دانه امتحانش کند میترسید از پس این آزمون بر نیاید و آخر عمری جلوی خدا سرشکسته شود. خواست بلند شود که سید مرتضی دست گذاشت روی دستش تا همان طور نشسته به حرفهایش که انگار خیلی مهم بود گوش بدهد.

بذار بلند شم مادر... برم غذاتو گرم کنم.

بازم برام وعده گرفتی حاج خانوم؟... این چشم به راهی داغونت کرد دست خودش. نبود بعد از ازدواج سه تا دخترش نفسش بند سید مرتضی. بود یک لقمه هم بدون او به دهان نمیگذاشت. اوایل تا مرتضی از سر کار برگردد زن بیچاره با شکم گرسنه به انتظار مینشست و خودش را با کار و بار خانه مشغول می‌کرد. اما زخم معده که چشم انتظاری حالیش نمیشد دست آخر ضعف می. کرد بالأخره مرتضی قسمش داد که دیگر منتظر او نماند و تنهایی هم شده لقمه‌ای بخورد تا به آن حال و اوضاع نیفتد. زهرا خانم قبول کرد، اما عادتش را تمام و کمال تغییر نداد. از آن روز به بعد هر وعده را کمی بیشتر میپخت تا اگر او بی خبر از راه رسید قوت و غذایی برای خوردن داشته باشد.

چشم دوخت در نگاه نمور پسرش احساس کرد این بار حال مرتضی مثل همیشه نیست. دستهایش عجیب یخ کرده بود. اصلاً کی آمد که زهرا

خانم صدای باز شدن در حیاط را نشنید؟

پاشو بریم یه چیزی بخور... دستت عین یه تیکه یخه مادر

موندنی نیستم قربونت بشم... زودتر اومدم یه خبری بهت بدم... باید برم... یه زحمتی برات دارم

زهرا خانم مات مانده بود این چه کاریست که سید مرتضی را آن ساعت و بیخبر کشانده اصفهان؟! تا سه روز دیگه دوستام میان اینجا تعدادشون زیاده جا برای پذیرایی ازشون کمه... شما آبروداری کن نذار جلوشون شرمنده بشم

نمیدانست چرا ولی توی دلش هول افتاد انگار حرفی ناگفته پشت کلمات سید مرتضی مخفی شده بود که قصد هویدا شدن نداشت. تا آمد از چرا و چطور ماجرا بپرسد پسرش بلند شد که برود زهرا خانم هنوز از دیدنش سیر نشده بود. دست دراز کرد دستش را بگیرد که یکباره کسی صدایش کرد رویش را برگرداند ببیند کیست که...

عزیز جون قربونت بشم داری خواب میبینی

زهرا خانم چشمش را باز کرد لیلا پیشانی خیس عرقش را بوسید.

چرا اینجا خوابیدی فداتشم؟

بود

سر سجاده خوابیده. بود جایی که همین چند دقیقه پیش مرتضی آمده دیدنش نمیدانست خواب بوده یا بیداری؟ ولی! چرا رؤیا بود مرتضی شاید

همین حالا داشت توی سنگر به سمت دشمن بعثی تیر می‌انداخت

نفهمیدم کی خوابم برد سید مرتضی اومده بود.

بازم آقا مرتضی... عزیز دردونه‌ی زهرا .. خانم خواب و بیداریتو گرفته‌ها ... خوشش نمیآمد بچه هایش با هم حسودی. کنند لیلا هم این را میدانست ولی مخصوصاً این حرف‌ها را میزد که شیطنت کند از آن مادر‌هایی نبود که بین پسر و دخترش فرق. بگذارد تازه اگر به فرق گذاشتن بود؛ برای دختر‌ها بیشتر جان فشانی کرده بود تا سید مرتضی خداییاش را هم بخواهی بیشتر بارش گردن آن طفل معصوم بود تازه تنها او نبود که این پسر را بیشتر از بقیه دوست داشت؛ مرتضی حتی برای خواهرهایش هم تافته‌ی جدا بافته بود. خوابش را برای لیلا تعریف کرد. نمیدانستند چه معنی و مفهومی دارد. دست کرد توی کیفش و یک سکه گذاشت سر طاقچه که بعدا بیندازد در صندوق صدقات مغازه‌ی حسن آقا بقال نمیدانست این خواب چرا دلش را آشوب کرده چادرش را انداخت روی سرش و تا لیلا داشت میوه‌هایی را که برایش خریده بود، میشست رفت بیرون سقاخانه‌ی حضرت عباس میتوانست دلش را آرام کند از پیرمردی که آنجا نشسته بود و شمع میفروخت یک بسته شمع گرفت و با بسم الله روشن کرد اشک توی چشمهایش پر شده بود نمیدانست چرا قلبش بیتاب بود اشک‌ها یکی پس از دیگری پایین میریختند

خدایا بچه م رو به تو سپردم

دلش قرار و آرامش میخواست درست مثل روزی که برای اولین بار با آقا سیدرضا رفته بودند مشهد آن روز‌ها برای سومین بار باردار شده بود و میترسید مثل دو تای قبلی از دستش برود. اگر اینبار هم بچه مرده به دنیا می‌آمد دست به کار طلاق میشد انقدر سیدرضا را دوست داشت که نمیتوانست آرزومندی اش را ببیند. انگشتهایش را قفل کرد در پنجره فولاد آقا و از ته دل چهار فرزند سالم و صالح از او خواست همین طور هم شد اولین فرزندش همین لیلای شیرین زبان بود که وقتی به دنیا آمد، خانه‌ی کوچکشان را عین بهشت شاد و زیبا کرد. بعد هم مرتضی و بعد مرضیه آخر هم زینب که این روز‌ها داشت توی تهران با

شوهرش درس میخواند و دکتر میشد، اما مرتضی از بین تمام این چهار گل خودش به تنهایی یک باغ گل بود از همان بچگی هم عصای دست پدر بود هم تکیه گاه مادر

باید یک سر میرفت دفتر لشکر امام حسین شاید میتوانست از مرتضی خبری بگیرد. به ساعت بقالی حسن آقا که آمده بود تا صدقه‌ها را در صندوق صدقاتش بریزد، نگاهی انداخت هنوز وقت داشت پا تند کرد به سمت دفتر لشکر! آقای

احمدی را دید که دارد سوار ماشینش میشود

آقای احمدی... آقای احمدی... وایستا مادر... وایستا...

آقای احمدی نگاهش کرد اول نشناخت ولی جلوتر که رفت و خودش را که معرفی کرد؛ فهمید مادر سید مرتضاست باز هم یکی چند بار دیگر او را آنجا دیده بود برای کمک میآمد و خوراکی‌هایی را که خودش آماده کرده بود برای رزمنده‌ها می. فرستاد حالا آمده بود از حال و اوضاع پسرش بپرسد. اما او هیچ خبری نداشت قول داد پرس وجو کند و با بدرقه‌ی دعای خیر زهرا خانم رفت به کارهایش برسد.

آن روز و صبح فردایش بدون خبری گذشت فردا شب داشت به گلدان‌ها آب میداد که کسی در زد چادرش را از روی بند رخت توی حیاط برداشت و رفت سمت درب حیاط آقای احمدی بود.

سلام آقای احمدی... چیزی شده؟ از سید مرتضی خبری آوردین؟

سلام حاج خانم... اجازه بدین خدمتتون عرض میکنم

در را بیشتر باز کرد و تعارف کرد بیایند، داخل خودش تنها نبود یکی دیگر از همکارانش هم با او بود که رفت سراغ یک خانه‌ی دیگر

بفرمایین من برم براتون یه چایی بیارم

نه حاج. خانم زحمت تون نمیدم... یه کار واجب داشتم باهاتون مانده بود آقای احمدی برای چه میخواهد بگوید مرد جوان که به نظر کمی از لیلایش بزرگتر بود؛ شروع به حرف زدن. کرد از ۳۷۰ شهیدی میگفت که روز بعد وارد اصفهان میشدند و برای دفنشان قبری در اصفهان نبود آمده بود با مردم این محل که از همه به گورستان نزدیکتر بودند صحبت کند و ببیند حاضرند خانه هایشان را بدهند که این شهدا روی زمین نمانند؟ یکباره انگار صدای مرتضی توی سرش تکرار شد تا سه روز دیگه دوستام میان اینجا! تعدادشون زیاده، جا برای پذیرایی ازشون کمه شما آبروداری کن نذار جلوشون شرمنده بشم...» خونه چه قابل داره مادر؟ از اولم سهم این شهدا بود.

دیگر یادش رفته بود از سید مرتضی بپرسد آقای احمدی سر جایش کمی جابجا شد.

راستش حاج خانم آقا مرتضی...

تسبیحی که مرتضی آخرین بار برایش از جبهه آورده بود را بین انگشتانش فشرد.

میدونم مادر خودش دو شب پیش اومد گفت فردا قراره دوستاش بیان دلش نیومد بگه خودشم بین اوناست... شما که گفتی فهمیدم بچه م بین شهداست. فدای علی اکبر امام حسین...

حالا دلش آرام شده بود. مثل همان روزی که رفته بود کنار پنجره فولاد امام رضا

ماه منیر داستانپور

گزارش خطا