حواست باشد این روزها فرصت غصه خوردن نیست ما نباید میدان مبارزه را نادیده بگیریم. میدانی که در بستر مقابله با دشمن استکباری به روی انسان گشوده میشود؛ و هر کس باید خود را در این میدان حاضر کند.
گزارش اختصاصی زن روز از اسکان آسیبدیدگان جنگ رمضان
رهبرم...
درد فراق را به کدامین مطب برم؟
رفع غم حبیب که کار طبیـب نیست
بسم اللهالرحمنالرحیم
در هنگامهای که برخی گمان کردند علمدار که بیفتد.
صفها از هم میگسلد.
مردم و مسئولین نشان دادند اینبار.
هر دل یک عَلَم است
و هر کوچه یک سنگر.
همه یک صدا، بیهیاهو بیدار شدند.
برای دفاع.
برای پاسداری.
زن و مرد، پیر و جوان.
آنان که دیروز با نوای حماسه راهی جبهه میشدند.
امروز با همان شور.
اما در هیأتی تازه.
به میدان آمدند برای کمک به مردم، به آسیبدیدگان جنگ.
یکی میگفت: «دلم برای همه چیزهای بهظاهر معمولی زندگی تنگ شده است. حتی دلم برای خودم هم تنگ شده. خودم که حالا کار، سرمایه، اعتبار و دلخوشیهای کوچک و بزرگ زندگیام را مثل خیلیهای دیگر از هموطنانم از دست دادهام. من تا همین دو ماه پیش چکاره بودهام؟ چه دلمشغولیای داشتم؟ برنامهی زندگیام چه بوده؟ روزهای تعطیل چه میکردم؟ دوستانم اکنون کجا هستند؟ هموطنانم؟ دلم برای همه چیز حتی چیزهایی که به خاطر ندارم تنگ شده است.»
گفتم: «ایمان بیاور نمیشود هزاران مسلمان شهید شوند و پیرو آن صحنهای بزرگ ظهور نکند... نمیشود جوانان ما هزینهی عشق به انقلاب را با تقدیم جان خود به خدا بپردازند، و تمام مشکلات را به جان بخرند، ولی به میدان بزرگتری دعوت نشوند...
حواست باشد این روزها فرصت غصه خوردن نیست ما نباید میدان مبارزه را نادیده بگیریم. میدانی که در بستر مقابله با دشمن استکباری به روی انسان گشوده میشود؛ و هر کس باید خود را در این میدان حاضر کند.»
مقصدِ ما برای گفتوگو با خانوادههای آسیبدیده، یکی از هتلهای پنجستاره و باشکوه تهران بود. از همان بدو ورود، گرمای استقبال و نظم میزبانی، فراتر از انتظار مینمود. گویی تمام ستارههای هتل بسیج شده بودند تا غبار خستگی و دلهره را از چهرهی این میهمانان جنگزده بزدایند.
همه چیز در کمال سخاوت فراهم بود؛ از امکانات رفاهی تا پذیراییهایی که بوی تکریم میداد. اما آنچه بیش از درخشش لوسترهای هتل به چشم میآمد، کرامت و احترامی بود که نثار این خانوادهها میشد. مسئولین و کادر هتل، آغوش شهر را به روی آنها گشوده بودند تا مبادا کسی احساس غربت کند.
با این حال، در میانهی آنهمه آسایش و مهربانی، در چشمان میهمانان رازی نهفته بود که هیچ امکاناتی نمیتوانست جای خالیاش را پر کند. آنها در محلی از آرامش بودند، اما دلهایشان در میان ویرانههای خانه و کوچههایی که خاطراتشان را در آغوش داشت، جا مانده بود. تماشای این صحنه، حقیقت تلخی را یادآوری میکرد: که برای یک انسان، حتی در بهشت پنجستاره هم، هیچکجا خانهی خودش نمیشود.
تجربه و سپیدیِ موی
نخستین گفتوگو را با بانویی سالخورده آغاز کردیم؛ خانمی به نام میترا شهریور که گویی لبخندهایش، صندوقچهای از خاطرات دور و دراز جوانی بود. در میانهی محل اسکان او با آرامشی خاص سخن میگفت. من، تمامقد گوش شدم. احساس کردم برای او، شنیده شدن، مرهمی است بر زخم دوری از خانهای که تمام هویتش در آنجا مانده بود.
بانویی ۸۲ ساله که صحبتهایش گویای عمق دانشی است که در سینه دارد. او همسایهی شهید خطیب بود و در همان سپیدهدم تلخ، آوار حمله به منزل وزیر اطلاعات، بر سر خانهی او نیز فرود آمد.
میترا خانم با صدایی که هنوز لرزش آن صبح را به یاد داشت، میگوید: «صبح خیلی زود بود؛ با لرزش شدید دیوارها و صدای التماسهای دخترم از خواب پریدم. فریاد میزد: کمک کنید! بهسختی توانستیم از میان گرد و غبار و دیوارهای ترکخورده خارج شویم. حالا چند هفتهای است که شهرداری ما را به اینجا منتقل کرده است.» وی با مناعت طبع میگوید: «از شرایط فعلی راضی هستم و تا زمان بازسازی خانهام، اینجا میهمان هستم.».
اما شگفتی روایت میترا خانم، فقط در آوار خانهاش نیست، بلکه در شکوه سالهای جوانیاش نهفته است. او در ۲۰ سالگی، بورسیهی یکی از دانشگاههای آمریکا شد. در همان سالهای دوری از وطن، به درخواست یکی از دوستانش، آستین همت بالا زد. او یازده کتاب در حوزهی ترویج دین اسلام را به زبان انگلیسی ترجمه کرد؛ قلمی که برکتش فراتر از تصور بود.
با لبخندی که از رضایت درونیاش چشمه میگرفت، تعریف میکرد: «وقتی به ایران برگشتم، خبری به من دادند که تمام خستگی سالهای غربت را از تنم بیرون کرد؛ گفتند ۳۵۰۰ نفر با خواندن این کتابها، مسیر حقیقت را یافته و مسلمان شدهاند.»
حالا این بانوی محترم در میانهی ۸۰ سالگی، نه نگران دیوارهای فروریختهی خانهاش است و نه دلتنگ مال و منال.
او با صلابتی تحسینبرانگیز میگوید: «برای من مهم نیست چه بر سرِ زندگیام آمده؛ تنها آرزوی من نابودی رژیم صهیونیستی است. ما در آرامش زندگی میکردیم و نخواهیم گذاشت این دو رژیم منحوس، کوچکترین خدشهای به شکوه ایران ما وارد کنند.»
میهمانان سربلند؛ از جبههی فرهنگی تا آغوش پایتخت
پس از شنیدن روایت آن بانوی مترجم، مسیر گزارش ما به ایستگاه تعلیم و تربیت رسید. مورد گفتگوی بعدی ما، بانویی بود که سالها عمر خود را در سنگر مدرسه گذرانده بود؛ یک مربی تربیتی دلسوز که حتی در میانهی این روزهای سخت و دوری از خانه، هنوز هم دغدغهی پرورش روح و اندیشهی نسل جوان را در چشمهایش میشد خواند.
او که عمری را صرف آموختن رسم زندگی به دانشآموزانش کرده بود، حالا خود در آزمونی بزرگ قرار داشت. زهرهسادات عباسی، بازنشستهی فرهنگی و مربی تربیتی. او روایتش را با قدرشناسی آغاز کرد و گفت: «از شب ۲۷ اسفندماه میهمان این مجموعه هستیم. باید بگویم در تمام سالهای دفاع مقدس، چنین امکاناتی برای آسیبدیدهها فراهم نبود؛ من صمیمانه از دکتر زاکانی و همهی تلاشگران شهرداری سپاسگزارم که اینگونه با عزت از ما میزبانی میکنند.»
خاطرهی آن ظهرِ تلخ، هنوز در ذهن این معلم باسابقه تازه است: «نزدیک ظهر ۲۵ اسفند بود که صدای مهیب انفجار، سکوت منطقه ۱۳ را شکست. موج انفجار مرا بهسمت دیوار پرتاب کرد و ناگهان غباری غلیظ، همهجا را گرفت؛ درست مثل تصاویری که از جنگها دیده بودیم. میگویند هدفشان مراکز نظامی بوده، اما مگر ما در منطقهی مسکونی نبودیم؟ مگر کودکان بیگناه میناب نظامی بودند؟ اینها همه بهانه است. آنها درست زمانی که در حال مذاکره بودیم، ناجوانمردانه حمله کردند و رهبر عزیزمان را از ما گرفتند.»
خانم عباسی، با وجود تمام امکانات رفاهی هتل، هنوز دلتنگ صفای سادگی است: «خدا گواه است که اینجا هیچ کم و کسری نداریم، اما دل آدم برای کارهای کوچک خانه تنگ میشود؛ برای یک آشپزی ساده، برای همان گرمای دور همنشینیهای خودمان.»
با این حال، او و دیگر ساکنان، اجازه ندادهاند غبار غم بر دلشان بنشیند. او از روزهای معنویشان در هتل میگوید: «عصرها در نمازخانه جمع میشویم و به سفارش رهبر شهیدمان، سورهی فتح، دعای صحیفه سجادیه و دعای توسل را دستهجمعی میخوانیم. شهرداری هم برنامههای متنوعی برایمان تدارک دیده؛ از تماشای فیلم برای کودکان و کارگاههای هنری برای خانمها گرفته تا شرکت در تجمعات شبانه. حضور پرچم متبرک امام رضاعلیهالسلام در اینجا، چنان فضای معنوی عجیبی ایجاد کرد که جانمان دوباره تازه شد».
این مربی دلسوز با نگاه امیدوارانهای میگوید: «آنچه ما را در این طوفان سرپا و محکم نگه داشته، امید است؛ همان امیدی که رهبرمان همیشه بر آن تأکید داشتند. ما مثل حضرت یوسفعلیهالسلام به فضل خدا چشم دوختهایم. وقتی شبها در تجمعات، حضور پرشور مردم را میبینم، ایمان میآورم که خدا این ملت را در پناه خودش گرفته است. ما کشوری داریم و مردمی که نمونهشان در هیچکجای جهان نیست. خدا به ما عمر دوباره داده و وظیفه داریم قدردان این موهبت و دلسوز ایران عزیزمان باشیم.»
دم مردم ایران گرم
همسفر بعدی ما در این روایتها، بانویی از اهالی محترم و اصیل محلهی نارمک تهران بود؛ محلهای که به کوچههای پر از دار و درخت و همسایههای صمیمیاش شناخته میشود. او که حالا به جبر حادثه، خانهی آرامش در شرق پایتخت را ترک کرده و میهمان این هتل شده بود، از روزهایی میگفت که آرامشِمحله با صدای انفجار گره خورد.
ناهید صائبی، در شبهای مبارک رمضان و آستانهی عید نوروز، خانهاش هدف کینهی دشمن قرار گرفت، روایتش را با اشکی که گوشهی چشمش میدرخشد، اینگونه آغاز میکند:
«همیشه معتقدم در هر کار خدا حکمتی است. آن روز هم مثل هر روز، مقابل تلویزیون نشسته بودم و جزء یازدهم قرآنم را میخواندم. پسرم در اتاقش بود که ناگهان صدای انفجاری وحشتناک، تمام خانه را لرزاند. چرخش تند دود را در خانه حس کردم؛ خودم را به ستون وسط سالن رساندم و سه بار بلند فریاد زدم: «یا اباالفضل! شیشهها مثل ترکش به هر سو پرتاب میشدند و من میدانم همان نوای یا اباالفضل بود که در آن لحظه به دادم رسید.»
ناهید خانم که از بیماری ریوی رنج میبرد، از آن لحظات خفقانبار میان دود و تاریکی میگوید: «نفس نداشتم؛ پسرم فریاد میزد تکان نخور مادر، اما مرگ را به چشم میدیدم. به هر زحمتی بود خودمان را به دم در رساندیم، اما پشت در به ارتفاع دو متر آوار و نخاله جمع شده بود. همانجا بود که گفتم: الهی دم مردم گرم! همه ریخته بودند برای کمک. جوانها از در و دیوار بالا میآمدند تا ما را نجات دهند. برای خارج شدن باید از یک دیوار سه متری پایین میپریدم؛ ترسیده بودم، اما مردانی که آنجا بودند دستهایشان را قلاب کردند و گفتند: «مادر جان، نترس! بپر روی دستهای ما. من معجزه را آن روز به چشم دیدم.»
او مدتی را برای مداوا در فیروزکوه گذرانده و حالا میهمان هتل است. از رسیدگیها بسیار راضی است، اما دلش در گروِ همان دلخوشیهای کوچک زندگی است میگوید: «امروز صبحانه املت داشتیم؛ زیر لب گفتم خدایا، میشود روزی برسد که در آشپزخانهی کوچک خودم املت درست کنم و تمام این دوستان را به خانهام دعوت کنم؟ البته وقتی به شهرداری رفتم، آن مسئول بامحبت حرف قشنگی زد که دلم آرام گرفت؛ گفت: «حاجخانم، خانهات پله داشت، حالا به تو آسانسور میدهیم؛ قدیمی بود، نو به تو تحویل میدهیم.»
ناهید خانم در پایان، با همان لبخندِلبریز از رضایت، داستانی را تعریف کرد که همهی ما را به فکر فرو برد: «قدیمیها میگفتند هر چه از خدا میخواهی، واضح بگو! دو هفته قبل از حادثه، در جادهی شمال هتلهای شیک را میدیدم و در دلم گفتم: خدایا، من که هیچوقت پولم به این هتلها نمیرسد، کاش میشد یک شب در این هتلها باشم؟ و خدا چقدر زود و عجیب دعایم را مستجاب کرد! خدا به من گفت تو را در بهترین هتل قرار خواهم داد. حرفم به مردم این است: اعتقادتان را محکم کنید و شکرگزار باشید. همین که هنوز آسمان و زمین را میبینیم، یعنی خدا به ما عمر دوباره داده است.»
همسایهی خورشید
داستان میهمان بعدی ما، حکایت همسایگی با جان جانان است؛ خانوادهی محترم خادم که سالها در جوار بیت رهبری و در همسایگی دیوار به دیوار پارکینگ طبقاتی آن نشسته بودند. شنیدن خاطرات آنها، قند در دل هر شنوندهای آب میکند:
یادش بخیر؛ ایام فاطمیه و محرم که میشد، پارکینگ را فرش میکردند و میشد محفل عزاداری خانمها. همیشه به سفارش مستقیم آقا، برای ما همسایهها غذا میآوردند. حالا، اما دیگر دلمان نمیآید به آن خانه برگردیم؛ خانهای که تمام خشتخشتش با خاطرات آن روزها عجین شده و حالا پشت در همان خانه، شده است محل عزاداری مردم برای رهبر شهیدمان.
خانم خادم از آن شنبهی تلخ و شوم میگوید؛ روزی که قلب ایران لرزید: «وقتی صدای انفجار بلند شد و دیدم تمام ماشینهای امدادی بهسمت بیت میروند، فقط دست به دعا برداشتم که آقا آنجا نباشد. تا صبح فردا که خبر شهادت را شنیدیم، شهر قفل شده بود و ما با سختی و دلهره خانه را ترک کردیم.»
اما کابوس موشکباران برای این خانواده، از شب ۱۱ اسفند آغاز شد؛ روایتی که لرزه بر اندام میاندازد: «صدای اولین موشک که آمد، بهتزده به راهرو دویدم. با موشک دوم، درب کشویی خانه کنده شد و شیشهها پودر شدند. موشک سوم که خورد، آسانسور از جا کنده و پرتاب شد! هراسان به طبقهی پایین دویدم تا به پسرم و خانوادهاش برسم. در آن ثانیههای وحشت، دغدغهی اصلیام حجاب بود؛ یک روسری از عروسم گرفتم، اما دستانم چنان میلرزید که توان گره زدنش را نداشتم. در همان حال، موشک چهارم سقف را روی سرمان آوار کرد و صدای جیغ نوههایم با صدای انفجار پنجمین موشک گره خورد...»
او که حالا پس از گذراندن روزهایی سخت در منزل اطرافیان، دو هفته است ساکن هتل شده، میگوید: «الحق و الانصاف، پرسنل هتل و شهرداری از هیچ تلاشی برای راحتی ما دریغ نمیکنند. اما آنچه امروز قلب ما را تسلی میدهد، ادامه دادن این راه است. خوشحالیم که آیتالله «آقا سیدمجتبی» رهبر ما شدند و ما هر شب در اجتماعات شرکت میکنیم تا انشاءالله این پرچم را به دست صاحب اصلیاش، حضرت مهدیعجلاللهتعالیفرجهالشریف برسانیم.
سردار نعلینجفتکن
از سر خوشاقبالی بانوی صبوری که عطر شهادت سالهاست در خانهاش پیچیده است آن جا بود و با ما گفتوگو کرد. شهین بُرنس، همسر سردار شهید علی کمیلیفر (فرماندهی اطلاعات و عملیات لشکر ۷ ولیعصر). او با لبخندی که حکایت از ایمانی عمیق دارد، از تواضع همسرش در سالهای دفاع مقدس میگوید:
«علیآقا آنقدر متواضع بود که تا لحظهی شهادتش در سال ۶۷، من نمیدانستم مسئولیتش در جبهه چیست. یکبار که برای ثبتنام بسیج از من پرسیدند شغل همسرت چیست، از او پرسیدم و او با همان آرامش همیشگیاش گفت: خانم، برو بگو من در جبههی نعلینجفتکن هستم؛ کفشهای رزمندهها را جفت میکنم و مراقبشان هستم. حالا سالها از آن روزها میگذرد و من هنوز حضور او را در تکتک لحظات زندگیام و گرهگشاییهایش حس میکنم.»
اما هشتم فروردینماه، بار دیگر سایهی جنگ بر زندگی این خانواده افتاد. منزل آنها در محلهی شهید محلاتی، هدف موشکهای دشمن قرار گرفت. خانم بُرنس این حادثه را چنین
روایت میکند: «هدف دشمن، منزل همسایهی ما سرلشکر اسحاقی بود. در آن شب تلخ، ۱۱ نفر از همسایگان ما و تمام خانوادهی سردار اسحاقی به شهادت رسیدند. خانهی ما هم کاملاً از بین رفت، اما فدای سرِ آقا؛ ما جانفدای رهبری هستیم. این ویرانی خانهمان را صدقهای برای سلامتی آقا و امام زمانعجلاللهتعالیفرجهشریف میدانیم. هرچند رسیدگیها در هتل عالی است و سپاسگزار زحمات پرسنل محترم شهرداری هستیم، اما دل ما همیشه با آرمانهایمان خوش است.»
صدایم را برسانید؛ خانهام را میخواهم
در گوشهای دیگر از هتل، پای صحبتهای توران شاهمرادی نشستیم؛ بانویی که خانهاش در بلوار ابوذر، مورد حملهی وحشیانه قرار گرفته است. روایت او، روایتِ بُهت است:
«هیچ صدایی نشنیدم؛ ناگهان به خودم آمدم و دیدم درهای اتاق روی سینهام افتادهاند و نفسم بالا نمیآید. با چنگ و دندان درها را کنار زدم. همهجا تاریک بود و آب و برق و گاز قطع شده بود. خانم شاهمرادی که تمام دارایی زندگیاش همان خانهی کوچک بوده، حالا با بغضی در گلو میگوید: از پرسنل هتل و شهرداری بابت این همهچیز ممنونم، اما دلم برای خانهام پر میکشد. به من گفتهاند، چون کابلهای فشارقوی از بالای خانهات رد شده، دیگر اجازهی بازسازی نداری. تو را به خدا صدای مرا به مسئولان برسانید؛ من نباید تنها سرمایهی زندگیام را از دست بدهم. هیچکجا برای من، خانهی خودم نمیشود...»
گلهایی که زیر آوار ماند؛ روایت طبقه هشتم
نامش هانیهسادات است؛ نوجوانی ۱۷ ساله که اضطراب پنهان در چشمانش، حکایت از شب هولناکی دارد که پشت سر گذاشته. او نیز همچون خانم برنس به همراه خانوادهاش، همسایهی سرلشکر اسحاقی بودند. هانیه آن شب را چنین بازخوانی میکند:
«آن شب از تجمعات برمیگشتیم. طبق عادت همیشگیمان، یک دستهگل تازه برای خانه خریده بودیم. سفره را پهن کردیم؛ نان و پنیر و خیار. هنوز لقمهی اول را برنداشته بودیم که صدای اولین انفجار، لرزه به جان ساختمان انداخت. پدرم فریاد زد: بهسمت آشپزخانه بدوید! که صدای دوم بلند شد. اول لابی را زدند و بعد، باران موشک بود که بر سرمان میبارید؛ آن شب، ۶ موشک سهم خانهی ما شد.»
مادر هانیه، که در تمام آن لحظات مثل مرغی پرشکسته، جوجههایش را زیر بال و پر گرفته بود، از معجزهی نجات در طبقهی هشتم میگوید: «همسرم با موج انفجار به داخل دستشویی پرتاب شد. تمام خانه را دود و غبار گرفته بود. فقط خدا میداند چطور از طبقه هشتم، از میان راهروهایی که فرو ریخته بود و از روی کپههای نخاله، خودمان را به پایین رساندیم. در رمپ پارکینگ، صحنههایی دیدیم که بند دلمان پاره شد؛ پیکرهای تکهتکهشدهی همسایگانمان...»
هانیه با چشمانی اشکبار از خانوادهی تهرانی میگوید؛ همسایگانی که هر کدام افتخار این مرز و بوم بودند: «واحد بغلی ما، خانهی آقای تهرانی بود؛ استاد دانشگاه امام حسینعلیهالسلام. همسرشان فرهنگی بود، یک پسرشان پاسدار و پسر دیگرشان از نخبگان علمی کشور. همگی در آن شب به شهادت رسیدند.» مادر هانیهسادات اضافه میکند: «این بیدینها ادعا میکنند نقطهزنی کردهایم! کدام نقطهزنی؟ لابی ساختمان و خانههای مسکونی مردم را زدن، کجایش نقطهزنی است؟ آنها ذرهذرهی وسایلی را که با عشق خریده بودیم، نابود کردند. روزی که برای برداشتن وسایل به آوارِ خانه برگشتیم، به فرزندانم گفتم شکر خدا را بکنید و غم به دلتان راه ندهید. خانه و هتل، همهاش اعتباری است. من وقتی عزیزترین بخش وجودم، یعنی حضرت آقا را از دست دادم، دیگر چه فرقی میکند خانه داشته باشم یا نه؟» و هانیه، در حالی که هنوز بهتزده است، حرف مادر را تأیید میکند؛ او که بعد از خبر شهادت رهبر، روزها لب به غذا نزده بود، حالا در میان آرامش موقت هتل، تنها به یک چیز میاندیشد: «شکرگزاری برای جانی که مانده تا پاسدار آن خونهای پاک باشد.»
از اسکان اضطراری تا بازسازی امید
پس از شنیدن این روایتهای پرفرازونشیب از ایثار، شجاعت و دلتنگی میهمانان هتل، به سراغ متولیان امر رفتیم تا از کموکیف خدماترسانی و برنامههای پیش رو مطلع شویم. در ادامه، با عبدالمطهر محمدخانی، سخنگوی شهرداری تهران، به گفتوگو نشستیم. وی با سعهی صدر به سؤالات گزارشگر زن روز پاسخ داد و جزئیات اقدامات شهرداری برای اسکان و حمایت از خانوارهای آسیبدیده را تشریح کرد که در ادامه میخوانید:
ایشان در پاسخ بر اینکه چطور شد مجموعه یشهرداری تصمیم گرفت فراتر از وظایف ذاتی خود، به حوزهی اسکان و حمایت مستقیم از آسیبدیدگان جنگ ورود کند؟ میگوید:
«اساساً روحیه آقای زاکانی این است که هیچ کار شهروندان روی زمین نماند و هر جا که ببینند خللی وجود دارد، داوطلبانه ورود میکنند. همانطور که در ابتدای دورهی مدیریت شهری با تشکیل قرارگاه اجتماعی به بسیاری از آسیبهای اجتماعی که وظیفهی شهرداری نبوده، اما کمتوجهی به آن شده بود ورود کردند. شهردار تهران در این دوره سعی کردند شهرداری را از یک مجموعهی خدماترسان صرف یه یک نهاد خدمتگزار اجتماعی تبدیل کنند.
با همین نگاه شهرداری تهران از جنگ ۱۲ روزه، با توجه به آن که وظیفهی ذاتی در این موضوع نداشت، اما داوطلبانه پیشنهاد نوسازی و تعمیرات منزل و حتی اسکان آسیبدیدگان از جنگ در هتلها و مجموعههای اقامتی شهرداری تهران را مطرح کرد.» عبدالمطهر محمدخانی، سخنگوی شهرداری تهران در ادامه اضافه میکند: «در حال حاضر شهرداری تهران تمام ظرفیتهای هتلها و مجموعههای اقامتی خود را برای اسکان عزیزان آسیبدیده از جنگ به خدمت گرفته است و سپس سراغ مجموعه هتلهای دیگر رفت و با آنها قرارداد امضا کرد. در حال حاضر ۲۰۴۰ خانوار و در مجموع ۶۶۷۷ نفر از شهروندان شریف تهرانی توسط مجموعه مدیریت شهری تهران در ۴۵ هتل و مجموعه اقامتی اسکان داده شدهاند. این عزیزان تا زمانی که مشکل منازلشان به صورت کامل برطرف نشده باشد در هتلها اقامت خواهند داشت و شهرداری با افتخار از آنها بهصورت رایگان میزبانی میکند.»
وی با بیان این که علاوه بر اسکان، با همکاری بخشهای مختلف بهخصوص معاونت اجتماعی و فرهنگی و اداره کل سلامت شهرداری تهران برنامههای مختلف برای این عزیزان در نظر گرفته شده است میگوید: «روزانه یک پزشک عمومی برای معاینه پزشکی، نوشتن نسخه یا ارجاع به آزمایشگاه و متخصص در هتلها حضور دارد و به این افراد خدمات پزشکی میدهد.»
از سوی دیگر با توجه به مشکل روحی (ناشی از سوگ و فقدان عزیزان) که احیاناً برای این بزرگواران به وجود آمده غربالگری روانشناختی صورت پذیرفته و بیش از ۷۰ درصد شهروندان در این هتلها مشاورههای لازم را دریافت کردهاند.
علاوه بر این اقدامات، برای کودکان و نوجوانان ساکن هتلها و مجموعههای اقامتی برنامههای متنوع فرهنگی تفریحی تدارک دیده شده است. اردوهای روزانه جدیدترین برنامهی همکاران ما برای این عزیزان است تا بتوانند حداقل ساعاتی از روز را به دور از آسیبهای ناشی از جنگ سپری کنند.
به گفتهی محمدخانی مجموعه شهرداری برای انتخاب هتلها، کیفیت و استانداردهایی که شایستهی میزبانی از عزیزان آسیبدیده از جنگ را داشته باشد در اولویت قرار داد. با این نگاه ابتدا افراد را در هتلها و مجموعههای اقامتی که تحت مدیریت شهرداری تهران بود، اسکان داده شدند. سپس هتلهایی که مدیریت آن برعهدهی نهادهای دولتی و حاکمیتی بود در اولویت قرار گرفت تا بتوان قراردادهای مناسبتری امضا شود هرچند که در برخی موارد همراهیهای کامل حاصل نشد. در ادامه هتلهای خصوصی که دارای استاندارهای لازم بودند، برای اسکان در نظر گرفته شد. در کنار تمام این موارد پراکندگی جغرافیایی و مجاورت هتلها و مراکز اقامتی با منزل آسیبدیدگان مدنظر مدیران مدیریت شهری قرار گرفت تا این عزیزان از خانههای خودشان دور نباشند.
وی در عین حال تأکید کرد این اقدام شهرداری تهران واکنشهای مثبت فراوانی در بین شهروندان و حتی بسیاری از مسئولان و چهرهها داشت. بهخصوص افرادی که سابقهی حضور در بحرانهای مشابه در کشورهای خارجی را داشتند اذعان کردند که تاکنون ندیده بودند عزیزان آسیب دیده به صورت رایگان در هتلها اسکان داده شوند.
باید به این نکته اشاره کنم که ما در عرصههای مختلف این جنگ شاهد کمکهای مردمی و حضور گروههای جهادی بودیم، بهطوری که بیش از ۱۰ هزار نفر در معاونتهای خدمات شهری، معاونت اجتماعی، سازمان فرهنگی و هنری، سازمان مدیریت بحران، بهشت زهراسلاماللهعلیها و... حضور داشتند. در همین هتلها مشاورههای روانشناختی و حتی آموزشهای درسی توسط گروههای تخصصی جهادی انجام شد.
سخنگوی شهرداری تهران در ادامه درباره یچگونگی میزان ظرفیت ادامهی این میزبانی شهرداری میگوید: «همانگونه که بهصورت داوطلبانه پا در این عرصه گذاشته به امید خدا تا آماده شدن آخرین واحد مسکونی، در کنار مردم حضور دارد. وقتی مردم اینطور پای کار هستند و در میدان حضور دارند و وقتی کیان ملی در خطر است کسی به این که تا کجا خدمات قرار است ادامه پیدا کند، فکر نمیکند. همه به این فکر هستند که چگونه خدماترسانی به این عزیزان و سایر شهروندان را بهبود پیدا کند و شرمندهی مردم نباشند؛ این روحیه از انگیزهی جمعی کارکنان، مدیران و شخص آقای شهردار نشأت میگیرد.»
محمدخانی ابراز امیدواری کرد از آن جایی که خواستهی تمام عزیزان ساکن در هتلها این است که بتوانند هرچه سریعتر به منازل خودشان برگردند، ما نیز به همین منظور بهدنبال مدلهایی هستیم تا با سرعت بیشتری تعمیرات، بهسازی و نوسازی خانهها را به پایان برسانیم. بازگشت شهروندان به منازل خودشان در وهلهی نخست به آرامش خانوادهها و در وهلهی بعدی به کاهش پیامدهای اجتماعی، فرهنگی و روانی جنگ کمک میکند.»
دوستان مجلهی زن روز
هر چقدر که بشنوی، کارِ دیدن نمیکند. باید در صحنه بود، تا دید؛ که شاید زنگهای فهم و درک، اینطور در دلها به صدا دربیاد.