بعضی صداها جان دارند؛ صدای ترقترق استکان نعلبکی چایخانهی امام رضا.
صدای دیگ و بشقاب، صدای به هم خوردن قاشقها و کفگیرها، با زیر صدای مداحی، صدای زمزمهها و صدای مطبخهای هیأت، صدای آه کشیدنی از اعماق دل به یاد جفا و ستمهای رفته بر مردم با چاشنی صدای قُلقُل سماور کتری گاهی آمیخته به رایحهی زعفران و بوی خوش پیازداغ و نعناع آش رشته.
اینجا، این صداها بر آمده از سنگرهایی پشت سنگرهاست، پشتیبانی زنانه از خط مقدم از دل آشپزخانهها یا همان قلب خانه...
دشمن که حمله کرد خیمهها پابرجاتر شد، اما به سبک و سیاقی دیگر. اجتماعاتی بزرگتر و سازماندهیشدهتری شکل گرفت تا مبادا پشت جبهه از نفس بیفتد و همدلانهها تقویت شد.
همان لطافتی که تفاوتها و تناقضها را همدل کرده است. روایتی سرراست از روابط محبتآمیز انسانی...
حالا اینجا در تهران همزمان با حضور نیروهای امنیتی و جهادگران در خط مقدم، و در امتداد شببیداریهای رزمندگان در ایست بازرسیها، زنان آستین همت بالا زدهاند و با تهیهی غذا فرزندان میهن را یاری میکنند.
«یکیشان پیازداغ دوست ندارد دیگری سوپ را غلیظ میپسندد. یکی لقمهاش را پر از سبزی خوردن میخواهد و دیگری ذائقهاش با سیبزمینی آبپز جور نیست...» اینها را زنان مسجدی که بچههای ایست بازرسی را میشناسند میگویند تا لقمههای حاضر آماده، خوب به تن بچهها بچسبد و جان بخشد.
مادرانی هم که نمیدانند غذاهایشان قرار است از کدام ایست بازرسی سردربیاورد بهصورت فرضی آنچه را سلیقهی پسرانشان است ضمیمهی محصول میکنند. میدانند مثلاً اکثر پسرها پلو را شفته نمیپسندند یا ترشی سمبوسه را کمتر از سیبزمینیاش باید گرفت تا دلچسبتر شود.
اینجا مادران جهادی بیادعا، دست در دست هم دادند و سفرههای امید را گستراندهاند. گاهی در سرای محله، گاهی در مسجد، گاهی هم در خانهی خودشان. عرصههایی گرم و پرشور که فقط جای پخت و پز نیست؛ مکتبیست برای تربیت نسلی که کوچکترها هم کنار مادران، سبزی پاک میکنند و لقمه میپیچند.
نیلوفر قاضی