کد خبر: ۶۸۷۳
۱۴۰۵/۰۲/۱۶ ۱۲:۳۴
روایتی از دیدار با خانواده‌های شهدای دانش‌آموز در مسجد مقدس جمکران

کلاسِ آخر

برای تهیه‌ی گزارش از حضور خانواده‌های دانش‌آموزان شهید میناب، راهی مسجد مقدس جمکران شدیم. این اولین بار بود که من و سمیه اسفندیاری (عکاس مجله)، چنین بی‌واسطه با لایه‌های عمیق یک سوگ ملی رو‌به‌رو می‌شدیم. بار‌ها و بار‌ها در حین مصاحبه، میان هق‌هق مادران و سکوت سنگین پدران، ناچار شدیم دوربین و میکروفون را کنار بگذاریم. پابه‌پای آنها، بلندبلند گریستیم، نفسی تازه کردیم و دوباره به حرمت خون آن کودکان، روایت‌گری را ادامه دادیم.

کلاسِ آخر

روایتی از دیدار با خانواده‌های شهدای دانش‌آموز در مسجد مقدس جمکران

نعوذ بالله

بی‌اختیار به خداوند شکایت می‌کنم.‌

می‌دانم که کفر محض است، اما آن‌جا که بنده شکایت به خدا می‌برد خون به جنون رسیده و طاقت آدمی دیگر توان تاب‌آوری ندارد. آری به قول افشین یداللهی «مرز در عقل و جنون باریک است کفر و ایمان چه به هم نزدیک است...» دق که بیاید باروتی بی دادکن می‌شود و باور از کف می‌رود؛ که داغ فرزند سقف صبوری را فرو می‌پاشد. این روز‌ها نه فقط تاریخ که مرثیه‌های تاریخ هم چه تلخ تکرار می‌شود...‌

می‌گویند حرمله پرسید: «پدر را بزنم یا پسر را؟»

گفت: «پسر را بزن پدر خودش می‌افتد.»

برای تهیه‌ی گزارش از حضور خانواده‌های دانش‌آموزان شهید میناب، راهی مسجد مقدس جمکران شدیم. این اولین بار بود که من و سمیه اسفندیاری (عکاس مجله)، چنین بی‌واسطه با لایه‌های عمیق یک سوگ ملی رو‌به‌رو می‌شدیم. بار‌ها و بار‌ها در حین مصاحبه، میان هق‌هق مادران و سکوت سنگین پدران، ناچار شدیم دوربین و میکروفون را کنار بگذاریم. پابه‌پای آنها، بلندبلند گریستیم، نفسی تازه کردیم و دوباره به حرمت خون آن کودکان، روایت‌گری را ادامه دادیم.

من آن روز عقیم شدن جانم را در تاب‌آوری آن لحظات تجربه کردم و فرو ریختم. اتوبوس حامل مادران که نزدیک به مسجد شد تصور این که آنها چه حالی دارند چنان گزنده بود که خیالش هم خراش بر جان جراحت دیده‌ی من می‌انداخت. انگاری تمام غم عالم در دل انسان آوار می‌شد تا آوازی تلخ بخواند. مادر‌ها که شروع به حرف زدن می‌کردند مرور خاطرات با هم بودن‌شان تبدیل می‌شد به «حسرت یک دیدار دوباره»، به یک «دلم تنگ شده برایت» دوباره، به یک «دوستت دارم» نگفته، به یک «کاش ببینمت باز»، به آغوش‌ها و بوسه‌های جا مانده.

چقدر در چشمان مادران انتظار و امید زخمی می‌بینم. باید از نزدیک آن‌جا بودی. باید تک‌تک این مادران را می‌دیدی تا بفهمی چطور جان‌شان رفته بود و جسم مانده بود. نمی‌دانم... تو به من بگو زیر پای مادری که فقط تکه‌ای از بدن فرزند برایش باقی مانده آیا بهشتی بنا می‌شود؟

و آه و ناله از غم پدران میناب. وای از تماشای تکیه‌گاهی که تکیده شده بود. وای از تماشای پدران در پریشانی...

در روز‌هایی که تقویم به احترام ایثار ایستاده بود، به همراه همکارم به شهر مقدس قم رفتیم. مقصد ما، دیداری از جنس نور بود؛ گفت‌و‌گو با قامت‌های خمیده‌ای که ستون‌های استوار این سرزمین هستند. پدران و مادران صبور شهدای خطه‌ی میناب. همان‌ها که جگرگوشه‌های‌شان را از نخلستان‌های جنوب به معراج فرستادند و حالا گرد پیری بر چهره‌شان، حکایت از داغی شیرین و صبری زینبی داشت.

هنوز در میانه‌ی راه بودیم که آسمان، گویی به پیشواز این میهمانان عزیز آمده باشد، بغضش ترکید. ریزش نرم و نقره‌فام باران، جاده را غسل زیارت می‌بخشید. هر قطره باران، گویی پیامی از آسمان داشت که مسیر را برای قدم‌های خسته، اما استوار این خانواده‌های بزرگ، تطهیر می‌کرد.

زمانی که به آستان مقدس مسجد جمکران رسیدیم، حقیقتاً شکوه استقبال، چشم‌ها را را خیره می‌کرد و دل‌ها را می‌لرزاند. تولیت آستان و خادمان باصفای آن، مأمنِ منتظران، صف در صف، با دسته‌های گل و پرچم‌های سه‌رنگ ایران که در باد حماسه‌ای برپا می‌کردند، به انتظار ایستاده بودند. فضا آکنده بود از عطر اسپند و صوت مداحی که در فضا پیچیده بود و اشک را بر صورت همه‌ی ما روان می‌ساخت. خادمان با چهره‌هایی گشاده و چشمانی که از شوق می‌درخشید، گویی نه از میهمان، که از صاحبان اصلی این خانه استقبال می‌کردند.

در آن هیاهوی معنوی، دقایقی را در کنار یکی از خدام گذراندم. وی همسر سردار شهید کازرونی بود که در دفاع مقدس و در عملیات والفجر ۴ شهید شد. سردار از معاونین شهید قاسم سلیمانی بوده است. او که در دستش پرچمی و در چشمش اشکی پنهان داشت، از حس و حال غریبش می‌گفت. از اینکه چطور خدمت به پدران و مادرانی که بوی شهید می‌دهند، برای او مدالی است که بر جانش نصب شده. ایشان می‌گوید: «این خانواده‌ها، از راه دوری آمده‌اند، اما در حقیقت ما هستیم که به زیارت صبر و ایمان آنها آمده‌ایم. از اینکه در ایام مناسبت روز دختر، دختران مهربان میناب بین ما نیستند ناراحتیم. ما غمگینیم که این مادران و پدران بدون حضور فرزندان خود اینجا هستند. ما هم مادر هستیم و درک می‌کنیم چه بر این عزیزان گذشته است ولی در مقابل دشمن خود را قوی نگه می‌داریم. ما در صحنه هستیم و پشت رهبر و مسئولین ایستادیم. با اتحاد خودمان می‌توانیم دشمن را از میدان به در کنیم. به فرمایش امام شهیدمان غم ما از جنس غم اباعبدالله است. پس خیلی بزرگ است و صبر بسیار می‌خواهد.» گفت‌و‌گو با خانم کازرونی را با رسیدن اتوبوس حامل زوار به پایان رساندم. آن روز، باران آسمان و اشک ما در هم آمیخت تا گزارشی ثبت شود که واژه‌هایش نه بقلم که با عشق نوشته شده‌اند.

اتوبوس‌ها که ایستادند، گویی زمان هم برای لحظه‌ای متوقف شد. مادران و پدران صبور مینابی، یکی پس از دیگری قدم بر خاک مقدس این دیار گذاشتند. اما آنها تنها نبودند؛ در آغوش هر یک، قابی از جنس نور می‌درخشید. آنها عکس جگرگوشه‌هایشان را به سینه چسبانده بودند.

کلاسِ آخر

مادران که با هر گام، زمزمه‌ای زیر لب داشتند و اشک‌هایشان، بی‌صدا بر صورت شیشه‌ای فرزندان‌شان می‌چکید.

خادمان با احترامی که در واژه‌ها نمی‌گنجد، راه را باز کردند. خانواده‌ها در میان حلقه‌ی محبت و دسته‌های گل، به‌سمت قلب مسجد هدایت شدند. ما در رواق‌های آکنده از عطر حضور فرزندان‌شان گفتگویی کوتاه با آنها داشتیم.

آرشا؛ فرشته‌ای که پیش از هفت‌سالگی پرواز کرد

به سراغ مادری رفتم که تنها گوشه‌ای نشسته بود. ظاهرش آرام و قوی به نظر می‌آمد. در طول گفت‌و‌گو انگاری که پسرک همان‌جاست. مثلاً رفته آبی بنوشد و بیاید.

خودش سر حرف را باز کرد.

آرشا هنوز به هفت‌سالگی نرسیده بود؛ اما باور کنید در همان عمر کوتاه، مثل یک خورشید بود که به هر جایی می‌رفت، گرمای وجودش آن جا را روشن می‌کرد. کودکی پر از مهربانی و احساس بود و جنب‌وجوش، او به زندگی ما روح می‌داد و حالا که نیست، سکوت بدی در خانه حس می‌شود.

 

از کودکی، در کنار پدرش در موکب‌ها بزرگ شد. چای روضه با روحش عجین شده بود. یادم هست یک شبی پا روی پا انداخته بود و تلویزیون تماشا می‌کرد؛ ناگهان دیدم شانه‌های کوچکش می‌لرزد. پرسیدم: «مادر، چه شده؟» با همان لحن کودکانه گفت: «مامان، دارم برای امام حسین گریه می‌کنم.»

الان فکر می‌کنم شاید همان اشک‌های بی‌ریا بود که نامش جزو شهدا ثبت شد. آرشا بیشتر از سنش می‌فهمید؛ کافی بود لباس نویی بپوشم، بلافاصله متوجه می‌شد و از من تعریف می‌کرد. محال بود شب‌ها بدون گفتن شب‌به‌خیر به من و پدرش پلک روی هم بگذارد.

آخرین آخر هفته‌ی زندگی‌اش، ما برای کاری در اصفهان بودیم. با دلشوره خودمان را جمعه‌شب به میناب رساندیم تا آرشا شنبه صبح از مدرسه‌اش جا نماند. آن شب، آروین برادرش خواست کنارش بخوابد، اما آرشا با جدیت گفت: «تو سرما خورده‌ای، کنار من نخواب؛ من نباید مریض شوم، فردا باید به مدرسه بروم.»

صبح شنبه، پدرش او را بیدار کرد. صبحانه خورد و با اشتیاق زنگ ورزش راهی مدرسه شد؛ عاشق معلمش، خانم سالاری بود. من همیشه آرشا را از هراس جنگ دور نگه داشته بودم و چیزی از جنگ نمی‌دانست. حوالی ساعت ۱۱ صبح معلمش تماس گرفت و گفت مدرسه زودتر تعطیل می‌شود، به همسرم سپردم آرشا را به خانه بیاورد. متوجه شدم که در تهران انفجاری صورت گرفته در همان لحظاتی که با دوستانم در تهران تماس می‌گرفتم تا جویای حال‌شان شوم، ناگهان صدای انفجار، دیوار‌های خانه‌ای را که پس از سال‌ها مستأجری خریده بودیم، لرزاند. از پنجره نگاه کردم؛ دود از سمت مدرسه بلند بود. جیغ زدم. خودم را به کوچه انداختم و جلوی اولین ماشین را گرفتم وگفتم فقط من را به مدرسه برسان. وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، قیامت را به چشم دیدم. کلاس درس پسرم به تلی خاک تبدیل شده بود. تکه‌های پیکرِ بچه‌ها روی زمین پراکنده بود و من مبهوت، تنها یک دغدغه داشتم: از آرشای من چه باقی مانده؟ برادرم که خودش را به من رسانده بود و کنارم بود، یک جمله به من گفت: آرشا عاقبت‌به‌خیر شد. اما گوش‌های مادرانه‌ی من این حرف را برنمی‌تافت. انفجار دوم باعث شد ما متفرق شویم و من به خانه بیایم. پدر آرشا در مدرسه ماند.

ساعت ۲ نیمه‌شب، پیکر کوچکش پیدا شد. گفتند آرشا سالم مانده؛ ستونی در کلاس، تنِ نحیفش را از گزند آوار حفظ کرده بود. ۲۸ فروردین بود که کیفش را برایم آوردند؛ نمی‌دانم بگویم یا نه؟ کیف آرشا بوی عطر می‌داد. تغذیه‌ای که صبح نهم اسفند در کیفش گذاشته بودم، دست‌نخورده باقی مانده بود. صفحه‌ی نگارشش را ورق زدم؛ خانم معلم پای مشق‌هایش نوشته بود: ۹ اسفند. قطعاً حالا آرشا و خانم سالاری در کلاس درسی در بهشت کنار هم نشسته‌اند.

این روزها، کاملاً احساس می‌کنم که آرشا دست بر قلب من می‌گذارد تا آرام بگیرم. او بزرگ بود و با شهادتش بزرگ‌تر شد؛ تا جایی که امروز مردم برای گرفتن حاجت به سراغ مزار کوچک او می‌آیند. اما من، به‌عنوان یک مادر داغ‌دیده، پیامی برای تمام مادران دارم: نگذارید هیچ حسرتی بر دل کودکان‌تان بماند. آرشا روزی به من گفت: خوش‌به‌حال دوستم، چون مادرش اجازه می‌دهد در خانه شلوار لی بپوشد؛ و منِ مادر، بی‌دلیل با این خواسته مخالفت کرده بودم. حالا می‌فهمم که چقدر این سخت‌گیری‌ها بیهوده بود. بگذارید بچه‌ها بستنی بخورند، بگذارید شلوار لی بپوشند، بگذارید زمین بخورند و تجربه کنند. حتی گاهی مشق‌هایشان را شما بنویسید. اتفاقی نمی‌افتد؛ فقط نگذارید روزی برسد که شما بمانید و حسرت کار‌هایی که برایشان انجام نداده‌اید.

رفاقتی تا آستان آسمان

مادر است و همین یک دختر؛ دختری که تمام دنیایش بود و حالا قاب عکسی شده است در دستان نحیفش. مادر شهیده فریده مختاری‌نیا. دختر شهیدش معلم قرآن و مداح اهل‌بیت بود. با بغضی که در میان کلماتش پنهان است، از دختری می‌گوید که زمین برای آرزوهایش کوچک بود. او می‌گوید: فریده همیشه سر بر شانه‌ام می‌گذاشت و می‌گفت: «مادر، شهادت مدالی است که لایق هر سینه‌ای نیست؛ دعا کن لایق شوم.» این‌طور که متوجه شدم فریده و مادرش، گویی دو روح در یک بدن بودند؛ سایه به سایه‌ی هم، در تمام محافل و مجالس، و در تمام فراز و فرود‌های زندگی هم‌قدم بودند. مادر ادامه می‌دهد که: «فریده در مدرسه دوستی صمیمی داشت که معاون مدرسه بود و پیوندشان چنان محکم بود که به قولی بدون یک‌دیگر آب هم نمی‌خوردند.

آن روز وقتی انفجار در مدرسه صورت گرفت، این دو دوست با هم به میهمانی خدا رفتند. حالا در گلزار شهدا نیز مزارشان در کنار هم است.» مادر می‌گوید: «خانه‌ام سوت‌وکور است، اما دلم که تنگ می‌شود، با او حرف می‌زنم؛ با همان دختری که حالا در بالاترین رتبه‌ها شاهد و ناظر ماست. او می‌دانست که شهادت نصیب هر کسی نمی‌شود، و سرانجام مزدِ اخلاص و نوکری‌اش در آستان قرآن را با سرخ‌ترین لباس گرفت.»

سهیل؛ سردار کوچک

مادر سهیل چگینی با صلابتی که تنها در دل مادران شهدا سراغ داریم، از رفیقی می‌گوید که در کالبد پسر کلاس دومی‌اش تجلی یافته بود. سهیل برای او فقط یک فرزند نبود؛ یک هم‌سفر بود، یک هم‌پای کوه و دریا، و یک کربلاییِ کوچک که حتی با سن کم نماز می‌خواند. مادر می‌گوید: «ما با هم رفیق بودیم. من نه فقط پسرم، که بهترین دوست و هم‌رازم را از دست دادم.» او از آخرین اربعینی می‌گوید که در بین‌الحرمین، آرزویی غریب را به امام حسین‌علیه‌السلام گفت؛ از آقا خواستم پسرم در راه حق شهید شود. آرزو داشتم قد بکشد، رشید شود، سردار شود و آن‌وقت جامه شهادت بپوشد؛ اما انگار یار، او را همین‌گونه کوچک و معصوم پسندید و زودتر از آنچه فکر می‌کردم، فراخواند. آن روزِ انفجار دخترم، مانیا و خواهر سهیل که شاگرد همان مدرسه بود در خانه ماند و به مدرسه نرفت. این هم بخشی از تقدیر بود.

صبح نهم اسفند، طبق رسم همیشگی خانه‌مان، قبل از مدرسه، سهیل را غرق در بوسه کردم و فرستادم به داخل حیاط مدرسه. خودم کیفش را داخل کلاس بردم و برگشتم. دقایقی

بعد، صدای انفجار را شنیدم. وقتی خود را به مدرسه رساندم، پیش چشمانم عاشورا تکرار شد: صحرای کربلا بود. بچه‌ها ارباًاربا شده بودند؛ بی‌سر، تکه‌تکه و غرق در خون. آنجا فهمیدم که روضه‌های گودال قتلگاه، چه معنایی داشت.

حالا مزار سهیل من در مسجد محل، به پناهگاه دل‌شکستگان تبدیل شده است. همین چند شب پیش معجزه‌ای محله‌ی ما را تکان داد؛ کودکی که در اثر برق‌گرفتگی جان داده بود، با توسل خانواده‌اش به مزار سهیل، در راه بیمارستان به هوش آمد و زندگی را از سر گرفت. فردای آن روز، مزار فرزند شهیدم غرق در گل بود. الان بزرگ‌ترین حسرت من، جا ماندن از این قافله است. مادر سهیل می‌گوید: «دری به بهشت باز شد. پدران و مادران همان‌جا در مدرسه شهید شدند، اما من سعادت نداشتم. باید برای مانیا، دلیل نبودن سهیل را با قصه بگویم. قصه‌ای که در آن، سهیل قرار است در رکاب حضرت صاحب‌الزمان‌عجل الله‌تعالی‌فرجه الشریف بازگردد.»

حالا مانیای کوچک، چشم‌به‌راه روزی است که در آن، هم امام زمان بیاید و هم برادرش سهیل.

وقتی نذر کوچک به مقصد بزرگ رسید

در میان وسایل باقی‌مانده از هیاهوی آن روز تلخ، کیف مدرسه‌ی محمد رئوفی‌نیا داستانی با خود دارد که دل هر شنونده‌ای را راهی وادی مسجد جمکران می‌کند. مادر صبور محمد، در حالی که کیف کوچک او را مثل پاره‌ای از جانش در بغل داشت کیف را باز کرد و چند اسکناس تاشده را بیرون آورد و می‌گوید:

«محمد این پول‌ها را با همان دستان کوچک گوشه‌ی کیف پنهان کرده بود تا نذر آقا امام زمان کند. به من می‌گفت: مامان، این پول‌ها سهم آقاست.

او رفت، اما نذرش در کیفش باقی ماند. حالا من در صحن و سرای مسجد مقدس جمکران، ایستاده‌ام تا به نیابت از پسرم، آن امانتی را به مقصد برسانم.»

او ادامه می‌دهد: «محمد خودش نیست که دست آقا را ببوسد و نذرش را ادا کند، اما من آمدم تا بگویم فرزندم حتی در کیف مدرسه‌اش هم به یاد امامش بود.»

کلاسِ آخر

روایت محمدصدرا از خواهر و پسرعمه‌اش

در میان هیاهوی استقبال و سیل اشک بزرگ‌ترها، نگاهم به قامت کوچک محمدصدرا گره خورد؛ کودکی چهار یا پنج ساله که سنگینی غمی بزرگ را در میان لباس کوچکش پنهان کرده بود. روی سینه‌ی او، عکس خواهرش خدیجه درویشی حک شده بود؛ او با همان زبان شیرین، خواهر را در چند کلمه خلاصه کرد: «خدیجه شهید شده... همه چی خراب شد.»

از او درباره‌ی بازی‌هایشان پرسیدم. او یاد روز‌های خوش خانه‌شان افتاد. کاش سؤال نکرده بودم! صدرا می‌گوید: «با هم فوتبال بازی می‌کردیم. گاهی هم دعوایمان می‌شد، اما همه‌اش تقصیر من بود.» این اعتراف معصومانه، از پسری که هنوز الفبای دلتنگی را بلد نیست، من را منقلب کرد. او خود را مقصر تمام دعوا‌های خواهرانه و برادرانه‌ای می‌دانست که حالا دیگر تکرار نخواهند شد.

محمدصدرا تنها عکس خدیجه را بر سینه نداشت؛ او تصویر عکس دیگری را هم در لباسش داشت. تصویر پسرعمه‌اش، سپهر کریمی. سپهر هم در مدرسه‌ی مجاور، هم‌زمان با خدیجه، شهید شده بود. محمدصدرا کودکانه اضافه می‌کند: «این‌ها الان هر دو در بهشت هستند و دارند با هم بازی می‌کنند.»

ناگهان تصور کردم شاید در آن سوی آوار‌ها و انفجارها، حیاط بزرگی هست که خدیجه و سپهر، بدون ترس از صدای بمب و موشک، دوباره مشغول بازی شده‌اند. محمدصدرا، کوچک‌ترین راوی این سفر، باور داشت که بازی آنها در آسمان، زیباتر از فوتبال‌های زمینی‌شان است.

آخرین مشقِ زهرا...

در گوشه‌ای دیگر از صحن مسجد، پدری را دیدم که شانه‌هایش از هجمه‌ی اشک می‌لرزید؛ پدر زهرا انصاری‌فر. از همان لحظه‌ی ورود، گریه‌اش بند نیامده بود. جلو رفتم و از آن پیوند عمیق و عِرقِ خاصی گفتم که پدر‌ها به دختران‌شان دارند، با صدایی که از بغض دلتنگی خش‌دار شده بود، می‌گوید: «گریه‌ام از سرِ پشیمانی نیست، که می‌دانم جایش خوب است؛ گریه‌ام از سرِ دلتنگی است و داغ سنگین شهادت رهبر که بر دل همه‌ی امت نشسته است.»

او به عکس سجاده‌ی خالی رهبر شهید نگاه می‌کرد و می‌گریست. در کلامش صلابتی بود که از ایمانی ریشه‌دار خبر می‌داد: «پنجاه روز است که داغ تدفین رهبرمان بر دل‌مان مانده و دیدن جای خالی او در کنار یاد دخترم، دلم را آتش می‌زند. اما افتخار می‌کنم که خون زهرای من در این راه ریخته شد؛ حاضرم خودم، همسرم و دختر دیگرم را هم فدای این آرمان و رهبرم کنم.» پدر، کاغذی را از جیبش درآورد؛ نامه‌ای که از میان دیوار‌های سوخته‌ی مدرسه و از دل یک کیف خاکسترشده، چهار روز بعد از حادثه توسط امدادگران هلال‌احمر پیدا شده بود. این آخرین نگارش زهرا بود؛ ساعتی پیش از آنکه کلاس دوم دبستان شجره طیبه را به مقصد دیار باقی ترک کند.

او نوشته بود:

«سلام خدای خوب و مهربان. ممنونم که به ما نعمت‌های فراوان و پدر و مادر خوب دادی. ممنونم که کمک کردی به کلاس دوم بروم و چیز‌های جدید یاد بگیرم. خدای خوبم، تشکر می‌کنم از هر چه که به من دادی.»

شش خط نامه که تمامش شُکر بود زهرا در دقایق پایانی عمرش، نه شکایتی داشت و نه تقاضایی؛ او فقط داشته‌هایش را شماره کرده بود تا به ما بیاموزد که در سخت‌ترین روز‌ها هم باید شاکر بود. این نامه، حالا دیگر یک تکلیف مدرسه نیست؛ یک وصیت‌نامه است، پیغامی از سوی کودکی که با قلبی لبریز از سپاس به دیدار معبودش شتافت.

سفری برای تسکین زخم‌های عمیق

در میان تمام اشک‌ها و روایت‌های جانسوز خانواده‌های شهدای میناب، حضور فاطمه حیدری، مدیر کل امور بانوان و خانواده‌ی استانداری قم، دریچه‌ای، رو به آرامش و همدلی می‌گشاید. او که در تمام لحظات این سفر، خواهرانه و دلسوزانه در کنار این خانواده‌ها بوده، از جریانی می‌گوید که خون این کودکان بی‌گناه در رگ‌های ایران جاری کرده است.

فاطمه حیدری می‌گوید: «از همان لحظه‌ی خروج از میناب، خانواده‌ها با حقیقتی بزرگ رو‌به‌رو شدند؛ آنها دیدند که فرزندان‌شان دیگر فقط متعلق به آنها نیستند، بلکه به یک جریان ملی تبدیل شده‌اند. تماشای بیلبورد‌های منقش به تصویر کودکان‌شان در جاده‌ها و صحن حرم‌ها، اولین مرهمی بود که بر دل‌های سوخته‌شان نشست و به آنها آرامشی خاص بخشید.» مدیر کل امور بانوان استان اضافه می‌کند: «استقبال‌های خودجوش مردم در ایستگاه‌های قطار سیرجان و شاهرود، و آغوش‌های باز مردمی که برای همدردی آمده بودند، نشان داد که ایران هم‌درد میناب است. در قم نیز، برپایی یادمان‌های ویژه و تکریم شایسته‌ی این خانواده‌ها، این باور را در دل پدران و مادران زنده کرد که خون فرزندان‌شان پایمال نشده است. اما پشت این سفر، ضرورتی انسانی و روانی نهفته بود.» فاطمه حیدری با اشاره به رنج مضاعف مادران تصریح می‌کند: بسیاری از این مادران، صحنه‌های هولناکی را در شناسایی پیکر‌ها تجربه کرده بودند؛ مواجهه با دست‌های سوخته و پیکر‌های پاره‌پاره‌ای که شناسایی‌شان جانکاه بود. این سفر طراحی شد تا آن تصاویر تلخ، جای خود را به آرامش زیارت بدهد. در این میان، نقش کانون

پرورش فکری کودکان و نوجوانان در بازی‌درمانی و ایجاد فضای شاد برای کودکان باقی‌مانده‌ی این خانواده‌ها، و همچنین خلوت یک‌ساعته و اختصاصی در آیین غبارروبی حرم امام رضاعلیه‌السلام، نقطه‌ی عطف این سفر بود. مادران، قاب عکس فرزندان‌شان را روبروی ضریح گذاشتند و با نوای هم‌زبان خود و مداحی حاج‌مهدی رسولی، در فضایی آرام با امام رئوف نجوا کردند.» نزدیک عصر بود و وقت بازگشت به تهران. باز باران گرفته بود؛ انگار آسمان هم دلش نمی‌آمد این وداع را آسان کند. من و همکارم حال خوبی نداشتیم. قصه‌ی کودکان میناب، با همه‌ی درد‌ها و تصویر‌های ماندگارش، در دل ما جا مانده بود؛ شهری که دیگر فقط یک نام روی نقشه نبود، بلکه تکه‌ای از جان ما شده بود. می‌دانم تنها تسکینم حضور در روضه‌ای است. روضه‌ای به بهت و حیرت رَضیع‌الحسین‌علیه‌السلامآن‌جا که سیدالشهدا در طواف خونین خیمه‌گاه با قربانی کوچکش، در پی مرهم است و خدا به او در این داغ تسلیت می‌گوید... دَعَهُ فَاِنَّ لَهُ مُرضِعَهً فِی الجَنه.. رهایش کن. او در بهشت سیراب می‌شود. دوستان نادیده‌اممن هنوز هزار اشک نریخته دارم. می‌دانم شما هم...

یاعلی

گزارش خطا