نهم اسفند میان ورقهای تقویم جاودانه خواهد شد. روزی که به فرمان شقیترین افراد روی زمین، آخرین بر گ از زندگی حضرت آقایمان ورق خورد تا برای مردم بعثت و تولدی دوباره و پرشور رقم بخورد.
بهار آمده، اما صحنهی زندگی پر درد و رنج است. انگار شکوفهها و سبزینگی اردیبهشت داغ نهفتهای را نجوا میکنند.
کدام دل را سراغ دارید که یک سو غم شهادت مظلومانه پدر امت و عزیزانش را به سوگ کشد و از سوی دیگر به ماتم پرواز ۱۸۵ کودک دانشآموز مینابی نشسته باشد و، چون انار از غصه نترکد.
کدام دیده را میشناسی که داغ ۳ هزار شهید هموطن را تاب آورد و خون گریه نکند.
کدام حنجره را باور میکنی که ۱۸ دی را، پیکرهای سوخته و غرقابهی خون جوانان بسیجی و مردم را به بغض بنشاند و از شدت درد فریاد نکند.
دردها و غمها یکی بعد از دیگری رقم خوردهاند و اوجشان شهادت آقا و مقتدایمان بوده است، اما همین داغها مردم را مبعوث کرده است. دلها پر مویهاند، اما با بعثت خود سوگ را به حماسه بدل کرده، غریو آزادگی با ندای «هیهات من الذله» به اوج آسمان رسیده است. حال به ذات حقیقی این جمله رسیدهام که «شهادت هنرِ مردان خداست» و «بهشت را به بها میدهند نه به بهانه» و صحنههای شکوه شهادت و اقتدار یکی پس از دیگری در عرصه هستی خلق میشوند.
آفتاب آمد دلیل آفتاب
قرار نیست عرصه هستی از وجود نعمت ولایت بیبهره بماند. مقدر بود پرچم زعامت امت به دستان برومند فرزند خلف اقایمان به امانت گذارده شود.
شهادت رهبر عزیزمان و اینکه پس از رهبرِ شهید، چه خواهد شد؟ ابهام و بحرانی زودگذر که به خبری خوش مزین گشت؛ خبر انتخاب آیتالله سیّدمجتبی خامنهای به دل مردم نشست. جامعه بهواسطهی شخصیت خاص رهبر فقید و تأکید ایشان به فرزندانش برای دوری از صحنههای سیاسی و رسانهای سبب شده بود ذهنیّت و تفسیری از ایشان نداشت، اما همین جامعه شیفتهی ایشان گردید و با انتخابشان دلهای داغدیده به آرامش رسید.
آقا مجتبی در اولین پیامشان پس از شهادت پدر آورده بودند که «من این توفیق را دشتم که پیکر ایشان را بعد از شهادت زیارت کنم. آنچه دیدم کوهی از صلابت بود و شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود.» امام شهیدمان حتی در لحظه شهادت هم با مشت گره کرده برای دشمن رجز میخواند. دستی به یادگار از دوران جوانی نیز داشت. دستی سالم و دستی دیگر دچار درجهی جانبازی ...
آقای شهیدی که جمع اقتدار و لطافت بود. یکجا برای دشمن خط و نشان میکشید که «ما را تهدید میکنید؟ ما بهسوی میدان نبرد پرواز میکنیم» و جایی دیگر با لطافت آورده بودند: «من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم، اما با یک دست نمیشود... دخترم چهار پنج ساله بود که یک بار او را برای زیارت امام خمینی بردم. خانوادهی ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امامره را روز عید ببیند. صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم. یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم، اما با یک دست نمیشود؛ دودستی باید ببافند، چون باید موها را سه قسمت کنند. رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم.»
بعثت مردم
امام شهید فرموده بود: «چنانچه حادثهای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابلهی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.»
«بعثت» در فرهنگ دینی واژهای عظیم است برای پیامبران الهی، لحظهای که خداوند انسانی را برای یک مأموریت بزرگ تاریخی برمیانگیزد. اما در این بیان، سخن از بعثت یک ملت است. ملتی است که در لحظههای سخت، از دل زندگی عادی برمیخیزد و به یک نیروی تاریخی تبدیل میشود. هرگاه حادثهای بزرگ رخ دهد آنچه سرنوشت را رقم میزند قیام مردم است. این همان سنت الهی است؛ خداوند گاهی برای پیش بردن مسیر تاریخ بهسوی عدالت، ملتها را بیدار میکند.
مردم مبعوث نشان دادند قدرت حقیقی این سرزمین فراتر از محاسبات سیاسی در انگیزش و موجودیت مردمی است که هرگاه حادثهای برسد، خدا آنها را مبعوث میکند و وقتی مردم مبعوث شوند، معادلات دگرگون خواهد شد.
ما مردم مبعوث تمامقد در اجرای وصیت امام شهیدمان قامت بستهایم و گوش جان به فرمان فرزند خلفش آماده میدانیم، اما دلهایمان در داغ فقدان امام شهیدمان پر فغان است.
دلمان برای شما تنگ شده
امام عزیز شهید، باور نمیکنیم باز هم روز زن بیاید و تو نباشی که بگویی زن، چون گلی خوشبو است، زن ریحانه است. شما نباشی که از لطافتهای زنانگی بگویی؛ بگویی پیغمبر طبق روایت فرمود: «اَلمَراَةُ رَیحانَةٌ وَ لَیسَت بِقَهرَمانَة... «قهرمان» به کسی میگویند که کارگزار یک کاری است... «ریحانه» یعنی گل؛ زن در خانه گل است. کارگزارِ خانه نیست که شما بگویید چرا این کار را نکردی... گل را باید مراقبت کرد، باید حفظ کرد؛ او هم شما را از رنگ خود، از بوی خود، از خواصّ خود برخوردار خواهد کرد.»
باور نمیکنیم نباشی تا در جمع هنرمندان، هنرمندانه پای صحبتهای شان بنشینی، مقید باشی شب سال نوی مسیحی به خانه شهیدان ارمنی بروی، کوهنوردی کنی به مزار شهدا سر بزنی، شعر بگویی و در جمع شاعران نکته سنجی کنی.
در جمع قاریان قرآنی مثل قرص ماه، با صلابت و اقتدار بنشینی و بدرخشی و «احسنت» بگویی و نقطهزنی کنی و تذکر و حتی حنجرهی قاری را چند بار ببوسی.
بیریا در جشن شادمانهی دختران جشن تکلیف حاضر شوی نماز بخوانی و خطاب به دختربچههای ۹ ساله بگویی دختران و نوگلان عزیز من! جشن تکلیف یک جشن و عید واقعی است، چون از لحظهی تکلیف این قابلیت را پیدا کردهاید که خدا با شما حرف بزند و به شما تکلیفی بدهد که آن را انجام دهید و این رتبه یعنی «مخاطبِ خدا شدن»، رتبهای بسیار باارزش در انسانیت است.
آقا جان دلمان در فراقات پر از درد و زخم است. آقا و، اما میکه جان بود و حیاتش برای امت همچون معجزه بود و شهادتش خون تازهای به رگهای نهضت مردم مبعوث، تزریق کرد.
۹ اسفند میان ورقهای تقویم جاودانه خواهد شد. روزی که به فرمان شقیترین افراد روی زمین، آخرین بر گ از زندگی حضرت آقایمان ورق خورد تا برای مردم بعثت و تولدی دوباره و پرشور رقم بخورد.