بچه بود که مادرش را از دست داد؛ بچهتر از آنکه از مناسبات بیرحم دنیا سر دربیاورد.
خیال میکرد بزرگ میشود و پولدار و میرود یک مادر خوب برای خودش میخرد؛ غافل از آنکه مهر مادر پشت ویترین هیچ مغازهای عرضه نمیشود و به فروش نمیرسد.
کودک قصهی ما خیال میکرد که همهچیز را با پول میشود خرید؛ دریغ از آنکه مادری که مرده با پول برنمیگردد و خانواده مثل قبل دور هم جمع نمیشود.
با خودمان که صادق باشیم، اقرار خواهیم کرد که ما آدم بزرگها هم در عمل همان رویهی کودکانه را داریم؛ از صبح تا شب در حال دویدن هستیم دنبال خیلی از چیزها، مثل آرامش و خوشبختی، ولی اشتباهی اسمش را گذاشتهایم «پول!»
پول؛ واژهای سهحرفی که این روزها در ادبیات ارتباطی ما آدمها بسیار پربسامد و پرتکرار شده؛ انگار همهچیز حول محورش میچرخد، انگار یک نخ نامرئی خوشبختی و شادی و رضایت را گره زده به پول.
همه میدانند پول داشتن چیز بدی نیست، ولی این باور و تصور که با پول میشود همهکار کرد و همهچیز را خرید، از یک جایی به بعد خطرناک میشود!
قضاوت با شما؛ آیا روی چیزهایی مثل عشق، دوستی، جوانی، خانواده، شور و نشاط و دهها مورد دیگر میتوان قیمتی گذاشت؟!
متأسفانه یا خوشبختانه، با پول نمیتوان سلامتی، شادی و عشق را خرید.
روابط انسانی واقعی، شادیهای عمیق و حسوحال خوش معنوی هرگز حول محور پول شکل نمیگیرد.
ما هر روز در حال بررسی چکلیست خریدمان هستیم
چرتکه میاندازیم تا ببینیم آیا دخل و خرجمان با هم جور در میآید یا نه؟
مدام از نرخ تورم مینالیم و از اینکه نمیتوانیم بعضی چیزهای دلخواهمان را بخریم، ناراحت و آزردهخاطریم.
حالا اگر یکبار برعکس، فهرستی از چیزهایی را که داریم و نیازی به کارت کشیدن و پرداخت پول برایشان نیست؛ سرمایهها و نعمتهایی که با پول به دست نیامدهاند آماده کنیم، چه احساسی خواهیم داشت؟
در کنار چکلیست خریدنیها، هر روز باید فهرست ناخریدنیها را هم مرور کرد؛ آنهایی که با هیچ ثروتی در دنیا نمیتوان جای خالیشان را پر کرد.
نرگس مهتدی