کد خبر: ۶۰۷۱
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۴۰۰ - ۱۸:۴۳
پپ
صفحه نخست » داستانک


مینا شائیلوزاده

دومین بسته دستمال کاغذی را باز کردم و روی میز عسلی، کنار دست مهتاب گذاشتم. سپس در حالی‌ که با اضطراب یک چشمم به صفحه موبایلم روی میز بود و یک چشمم به مهتاب، روی مبل تک نفره مقابلش نشستم و با ناراحتی گفتم:

ـ باز دوباره چی شده مهتاب جان؟ نکنه دوباره رفتی آزمایش دادی و...؟!

مهتاب زیرچشمی نگاهی به طرفم انداخت و در حالی که دماغش را محکم‌تر از قبل بالا می‌کشید، هق‌هق‌کنان خم شد و از داخل کیفش برگه سفیدی را درآورد و به طرفم گرفت.

ـ بیا ببین اینو! آره حدست درسته. این ماه هم جواب تست لعنتیم منفی شد!

برگه را از دستش گرفتم و همان طور که به حروف انگلیسی نامفهومش نگاه می‌کردم، آهی کشیدم. مهتاب بدون آنکه منتظر حرفی از طرف من باشد، باز هم با بغض و اشک ادامه داد:

ـ شکوفه دیگه خسته شدم! خسته شدم از جواب منفی آزمایشگاه و هرماه منتظر موندن! از شنیدن تیکه و کنایه‌های مادر شوهرم دیگه دارم دیوونه میشم! تو کل فامیل پخش کرده که من و نادر بچه‌دار نمیشیم. به همه هم اعلام کرده که مشکل از منه!

و دو دستش را مقابل صورتش گرفت و بلندتر از قبل زد زیر گریه. برگه را روی میز رها کردم و سریع به طرفش رفتم. دستم را روی کمرش گذاشتم و با ناراحتی گفتم:

ـ تو رو خدا این‌طوری نکن مهتاب جان! آخه چرا انقدر خودتُ برای حرفای سطحی و خاله‌زنکی یه نفر اذیت می‌کنی؟!

مهتاب سرش را بالا آورد و با چشم‌های ورم کرده و قرمزش زل زد به من.

ـ همین حرفای خاله‌زنکی داره پدر زندگی منو درمیاره! آرامش ندارم شکوفه! همش نگرانم بالأخره این حرفا کار دستم بده... نادر خسته بشه ازم و بره...بره یه زن دیگه بگیره!

و دوباره زد زیر گریه.

صدای ویبره موبایلم که بلند شد، اضطراب کل وجودم را گرفت. نمی‌دانستم باید چکار کنم. موقعیت بدی گیر افتاده بودم. از یک طرف حال بد مهتاب و از طرف دیگر تماس‌های پی‌درپی بهرام حالم را خراب کرده بود. کاش اصلا آن پیام لعنتی را نمی‌دادم و فعلا درباره اجرا گذاشتن مهریه دهنم را می‌بستم. دستم را روی شانه‌های مهتاب گذاشتم و محکم فشار دادم. در حالی‌ که اخم‌هایم درهم بود با حالتی نیمه شوخی گفتم:

ـ آره میره زن میگیره ولی نه به خاطر بچه نداشتن! اون بیچاره اگه به خاطر غرغرای تو و آبغوره گرفتنت آخر سر به بیابون نذاره و کارش به تیمارستان نکشه حتما میره یه زن دیگه میگیره که یه نفسی از دست تو بکشه! آخه دختر خوب... این نادر طفل معصوم که نشسته زندگیشو میکنه! خودشم که میگه من فعلا بچه نمی‌خوام! از گل نازک‌ترم که به سرکار علیه نمیگه! اما تو پاتُ کردی تو یه کفش که الا و بلا من بچه می‌خوام!»

ـ آخه دردمو به کی بگم؟! حتی خدا هم صدای منو نمی‌شنوه و حرفم رو متوجه نمیشه چه برسه به تو و بقیه! چقدر دعا کردم... چقدر نذر و نیاز... پنج ساله کارم شده از این امامزاده برم اون امامزاده! دیگه همه خادماشون منو میشناسن از بس اونجا رفتم دخیل بستم! آخه چرا خدا با منه بیچاره این‌جوری میکنه!؟ منی که عاشق بچه‌ام!

کلمه عاشق مثل یک پتکی روی سرم کوبید. کلمه‌ای که مدت‌ها بود برایم بی‌معنی شده بود. برای منی که می‌توانستم هزار صفحه بدون وقفه درباره عشق بنویسم و کم نیاورم. پوزخندی زدم و به تلخی گفتم:

ـ آدم ممکنه عاشق خیلی چیزا باشه... ولی هر عشقی به درد آدم نمی‌خوره مهتاب جان... بعضی عشقا مثل زهر می‌شینن به جون زندگیت و همه وجودتُ تلخ می‌کنن! هیچ عشقی رو به زور از خدا نخواه مهتاب... به حکمتش اعتماد کن فقط... شاید بهترشُ برات کنار گذاشته...

***

ـ دخترم حتما حکمتی داره! چرا آخه تو این‌طوری می‌کنی با خودت؟!

در حالی که اشک از دو طرف صورتم جاری شده بود و روسری صورتی گل‌دارم را که مخصوص آن شب پوشیده بودم خیس می‌کرد، با صدایی خفه ضجه زدم:

ـ چه حکمتی مامان جان؟! من خسته شدم انقدر خدا رو صدا کردم و جوابمو نداد! سه ساله من و بهرام همدیگه رو می‌خوایم... هربار یه مشکل... هربار یه مانع جلو پامون سبز میشه! آخه خدا چه مشکلی داره که دوتا جوون بهم برسن؟!

و در حالی که پوست لبم را با حرص می‌جویدم با صدای بلند گفتم:

ـ نخیر! مشکل حکمت خدا نیست... مادرشه که نمی‌خواد ما به هم برسیم! نمی‌دونم شاید اصلا جادو و طلسمی می‌خونه! وگرنه چرا بعد از این همه رفتن و اومدن بابا تازه باید به شغل بهرام گیر بده!

مامان در حالی‌که چادرش را روی سرش محکم می‌کرد، میان حرفم پرید:

ـ چرا فکر می‌کنی همه چی زیر سر مادرشه؟! اون که بیشتر از همه داره تلاش می‌کنه شما به هم برسین. انصافا هم بهرام پسر خوبیه... یعنی نقطه منفی تو رفتارش نیست... ولی... بازم نمی‌دونم چرا ته دلم آشوبه شکوفه! هر بار می‌بینمش یه استرسی کل وجودمُ می‌گیره.

سرم را بالا گرفتم و با حرص گفتم:

ـ خب وقتی شما هم این‌جوری فکر کنی معلومه که بابا هم راضی نمیشه! الان کدوم جوونی کار درست حسابی داره که بهرام داشته باشه! اون داره دنبال یه کار خوب می‌گرده... حالا این وسطم دو تا بشقاب رو پشت بوم مردم نصب کنه چه عیبی داره؟! اتفاقا درآمدش از اون دکتر مهندسایی که کلی درس خوندن خیلی بهتره!» و با سماجت دست‌هایم را زیر بغلم زدم و نگاهم را از نگاه نافذ مامان گرفتم.

مامان با ملایمت به طرفم آمد. هر طور شده بود می‌خواستم از نگاهش فرار کنم. با یک حرکت ملایم چانه‌ام را گرفت و به طرف خودش برگرداند.

ـ الهی دورت بگردم مامان... تو عاشق شدی می‌فهمم... ولی هیچ‌وقت چیزی رو به زور از خدا نخواه! اینو من دارم بهت میگم که این چهارتا مو رو تو آسیاب سفید نکردم. تو فقط بهش اعتماد کن... شاید بهترشو برات کنار گذاشته باشه...»

***

صورت خیس از اشکم را از روی ضریح برداشتم و به‌طرف سقف حرم گرفتم. از گوشه چشم، نگاه کنجکاو و پر از ترحم زائران دیگر را روی خودم حس می کردم. پیرزنی که کنارم ایستاده بود و با چشمانی پر از اشک زیر لب دعا می‌کرد، دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:«ناراحت نباش مادر...ان‌شاءالله خدا شفاش میده.» در دلم از حرف پیرزن خنده‌ام گرفت. لابد چندباری که اسم بهرام را صدا زدم، به خیال خودش فکر کرده که من بیماری دارم که برایش شفا می‌خواهم. غافل از اینکه حاجت من ساده‌تر از آن حرف‌ها بود و خدا از من دریغش می‌کرد.

بی‌توجه به اطرافم، چشم‌هایم را بستم و در دلم گفتم: «خدایا تو فقط منو به بهرام برسون... دیگه هیچی ازت نمی‌خوام! من مطمئنم خوشبختی من تو این دنیا همینه! من و بهرام عاشقیم... ما باهم خوشبخت میشیم...»

***

صدای ویبره موبایل لحظه‌ای حواسم را پرت کرد و من را از عمق خاطراتم بیرون کشید. خاطراتی که زمان زیادی از آن‌ها نگذشته بود اما برای من انگار صدسال پیش بود. صدسالی که هم خودم را پیر کرد هم پدر و مادر بیچاره‌ام را نصفه‌عمر. از همان‌جا که نشسته بودم، با دیدن اسم بهرام دوباره لرزه‌ای به جانم افتاد. دستم میان زمین و آسمان مانده بود و برای جواب دادن تردید داشتم. حتی از شنیدن صدایش حالم به هم می‌خورد. اما حیف که پای سوگل بیچاره‌ام درمیان بود. دست‌های لرزانم را به طرف موبایل بردم و تماس را وصل کردم. نفسم را محکم بیرون دادم و موبایل را کنار گوشم گذاشتم. اما هنوز لب باز نکرده بودم که با موجی از عربده و ناسزا روبرو شدم. پنج دقیقه مات و مبهوت ماندم تا عربده‌هایش تمام شد. قلبم با تمام وجود به سینه‌ام می‌کوبید و در دل خدا خدا می‌کردم که سوگل آن اطراف نباشد و صدای عربده‌هایش تن طفل معصومم را نلرزاند. می‌دانستم صدایش آن‌قدر بلند بود که حتی مهتاب هم حرف‌هایش را شنیده. بیچاره دیگر دست از هق‌هق کردن برداشته بود و با ترس و حیرت به من نگاه می‌کرد. با خجالت نگاهم را از مهتاب گرفتم و همانطور که دست مشت کرده‌ام را فشار می‌دادم، با لحنی عصبی گفتم:

ـ چته ؟چی می‌خوای از جون من؟!

صدای مشمئز کننده‌اش که یا از سر خماری آن‌قدر کشدار بود یا از روی نئشگی، داخل گوشی‌ام پیچید:

ـ حالا انقدر پررو شدی که میری مهریه‌ات واسه من اجرا می‌ذاری؟! مگه بهت نگفتم طلاقتُ میدم بری! برو دیگه هرِی! این مهریه دیگه چه صیغه ایه؟! حقت بود هفته پیش زیر مشت و لگد لهت می‌کردم! می‌دونی چیه؟! تو هنوز آدم نشدی...باید بیشتر ادبت می‌کردم وگرنه این‌جوری برا من شاخ نمی‌شدی!

چشم‌هایم را محکم روی هم فشار دادم. حالت تهوع داشتم. انگار که بوی تعفنش از این سمت گوشی هم به مشامم می‌خورد.

ـ حضانت سوگل رو بده تا مهریه‌امو ببخشم. من فقط سوگل رو می‌خوام.

صدای خنده وقیحش داخل گوشم پیچید:«سوگل رو می‌خوای؟! پشت گوشِتو دیدی این بچه رو هم دیدی! بهترین وکیلو می‌گیرم و کاری می‌کنم که از کرده خودت پشیمون بشی! فکر کردی دستت به چی بنده؟! به یه قرون مهریه‌ای که منو باهاش تهدید می‌کنی، دلت خوشه؟! کور خوندی! الحق که شماها ضعیفه‌این!»

و بعد دیگر چیزی نبود جز صدای بوق ممتدی که داخل گوشم پیچید. موبایل را با دستانی لرزان روی میز انداختم. و در سکوت، نگاه معنادارم را به نگاه مهتاب دوختم.

نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: