روز شوم

حسنی احمدی

حسن‌بن‌مسعود زخمی و خسته خودش را به هادی رساند مجروح بود زیرا در یک نزاع به‌سختی کتک خورد بود و لباس‌هایش همگی پاره گشته بود بعد از آن از روی اسب به پایین پرت شده بود و شانه‌اش آسیب دیده بود. حسن‌بن‌مسعود تا علی بن محمد را دید گفت: عجب روز شومی بود خدا شر این روز را از من برگرداند.

فرزند حبیم محمد با تعجب به حسن‌بن‌مسعود نگاه کرد و گفت: ای حسن تو هم که با ما رفت‌وآمد داری گناهت را به گردن بی‌گناهی می‌اندازی؟

حسن‌بن‌مسعود که متوجه اشتباهش شده بود با حالت پشمانی گفت: امید عفو دارم حرف نامربوطی زدم. هادی به آرامی دست بر شانه مجرومش گذاشت و گفت: بله روزگار چه گناهی دارد. مردم خودشان احتیاط نمی‌کنند و خطا می‌کنند محل و موقع کار را نمی شناسند وقتی به سزای کار خود می‌رسند روز و شب را شوم می‌شمارند و این نزدیک شرک است. روز و شب کاره‌ای نیستند و هیچ اثری در حکم خدا و سرنوشت آدمی ندارند. حسن‌بن‌مسعود که به اشتباه خود واقف شده بود گفت: استغفرالله این توبه من باشد نخواستم به شرک نزدیک شوم اما اوقاتم تلخ بود و خطایی گفتم.

علی بن محمد لبخندی زدو پاسخ داد: اوقان تلخ خود مکی است تا انسان میزان خویشتن‌داری و قوت و ضعف خود را بشناسد.

سپس هادی از جای بلند شد تا به مهمان مجروحش رسیدگی کند.

منبع: تحف‌العقول، صفحه 511