کد خبر: ۵۲۸۰
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۳۹۹ - ۱۷:۵۲
پپ
صفحه نخست » داستانک


مرضیه ولی‌حصاری

صدای گریه حسنا نمی‌گذارد تمرکز کنم. دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذارمم تا شاید بتوانم فکر کنم. تقریبا همه چیز را برداشته‌ام، که چشمم به مهر روی میز افتاد. مهر را برمی‌دارم اگر این را جا می‌گذاشتم کارم زار بود. موبایلم را هم داخل کیف جا می‌دهم. چادرم را برمی‌دارم و از اتاق بیرون می‌آیم. علی روی مبل نشسته و طبق معمول اخبار گوش می‌دهد.

ـ نرفتی آرومش کنی؟

علی لبخندی تحویلم می‌دهد و همان طور بی‌خیال جواب می‌دهد:

ـ تو که بری آروم می‌شه الان داره خودش لوس می‌کنه، برو خیالت راحت هیچ بچه‌ای از گریه کردن نمرده.

این خونسردی‌اش لج را درمی‌آورد .کیف و چادر را روی مبل می‌گذارم و آرام در اتاق حسنا را باز می‌کنم. صدای گریه‌اش می‌آید ولی از خودش خبری نیست. پاهایش از زیر تخت بیرون زده. کنار تخت می‌نشینم و دستی روی پایش می‌کشم. فریاد می‌کشد:

ـ برو بیرون، من باهات قهرم.

ـ چرا آخه عزیزم؟ مگه اولین باره من می‌خوام برم بیمارستان که این‌طوری قشقرق به پا کردی؟! بیا بیرون با هم حرف بزنیم. داره دیرم میشه ها.

پاهایش را به زمین می‌کوبد و بلند فریاد می‌کشد:

ـ نمی‌خوام...

به تخت تکیه می‌دهم. چقدر خسته‌ام، و حالا کارهای حسنا تیر خلاص را می‌زند. بغض می‌کنم. دستانم را روی صورتم می‌گذارم دلم می‌خواهد فکر کنم. صدا حسنا قطع می‌شود و لحظه‌ای نمی‌گذرد که با دستان کوچکش سعی می‌کند دستانم را از جلوی صورتم بردارد.

ـ مامان داری گریه می‌کنی؟

خنده‌ام می‌گیرد. چه زود اخلاقش عوض می‌شود.

ـ نه عزیزم گریه نمی‌کنم. داشتم فکر می‌کردم ببینم چرا دخترم باهام قهر کرده.

لب‌هایش را غنچه می‌کند. می‌داند با این کارش دلم برایش ضعف می‌رود.

ـ آخه مامان، منم می‌خوام مثل مامان سپیده تو برام قصه بخونی، باهام بازی کنی اصلا، اصلا من نمی‌خوام مامانم دکتر باشه.

دلم برایش می‌سوزد. راست می‌گوید از وقتی به دنیا آمده من یا امتحان داشتم و یا کشیک بودم. اگر کمک مادر و علی نبود، شاید اصلا تخصص قبول نمی‌شدم. به چشمان عسلی‌اش نگاه می‌کنم بدون اینکه چیزی بگویم.

ـ مامان تو اصلا نقاشی بلدی؟

جا می‌خورم من حتی با حسنا نقاشی هم نکرده بودم.

ـ آره مامان بلدم، قول می‌دم فردا صبح که برگشتم با هم نقاشی کنیم.

دوباره اخم‌هایش درهم می‌رود. صدای زنگ در که می‌آید علی صدایم می‌کند.

ـ خانم دکتر برهانی ماشین جلو در منتظر شماست.

مدت کوتاهی می‌گذرد که سرو کله‌اش پیدا می‌شود و حسنا را از آغوشم بیرون می‌کشد.

ـ پاشو نفیسه دیرت میشه. من و دخترم تنها بذار که می‌خوایم با هم قایم‌موشک‌ بازی کنیم.

منتطر رفتن من نمی‌مانند و بازیشان را شروع می‌کند. در را که می‌بندم صدای خنده حسنا را با دقت گوش می‌دهم تا قلبم آرام شود.

***

پرونده‌ها را یکی یکی نگاه می‌کنم. سر پرستار هر ازچند گاهی توضیحی می‌دهم و من هم با تکان دادن سرم نشان می‌دهم که به حرف‌هایش گوش می‌دهم. ساعت را نگاه می‌کنم نزدیک یک را نشان می‌دهد. نور راهروی‌های بخش را کم کرده‌اند تا مریض‌ها راحتت‌ر بخوابند اما چراغ بعضی از اتاق‌ها روشن است. سرپرستار می‌گوید:

ـ الان مشکل خاصی نیست اگر می‌خواید برید پاویون بخوابید، مشکلی بود صداتون می‌کنم.

خوابم نمی‌آید حرف‌های حسنا بدجور ذهنم را مشغول کرده‌، به شک افتاده‌ام شاید اشتباه کرده‌ام شاید...

بلند می‌شوم و بین راهروها قدم می‌زنم. چراغ اتاق سعیده روشن است. دلم هوایش را می‌کند. آرام در اتاق را باز می‌کنم. چشمان مهربان سعیده نگاهم می‌کند. آرام وارد می‌شوم. با دست به مادرش اشاره می‌کند که سر سجاده خوابش برده و بعد به لامپ اتاق. می‌خواهد چراغ را خاموش کنم تا مادرش راحت‌تر بخوابد. بی‌صدا کنار تختش می‌نشینم و دستش را می‌گیرم.

ـ چرا نخوابیدی؟ نکنه درد داری؟

لبخند کم رنگی روی لب‌هایش نحیفش می‌نشیند.

ـ نه زیاد. خوابم نبرد. داشتم فکر می‌کردم.

ـ به چی؟

ـ به این که وقتی بزرگ شدم می‌خوام دکتر شم بعد تو روستای خودمون یه درمانگاه بزرگ بسازم که دیگه مردم مجبور نشن مریض شدن تا شهر بیان.

دستش را نوازش می‌کنم. بغض گلویم را می‌گیرد برای رسیدن به آرزویش شاید فرصت زیادی نداشته باشد. شاید گریه‌های مادرش معجزه کند و گرنه از دست علم پزشکی کاری برنمی‌آید.

ـ ان‌شاالله که به آرزوت می‌رسی.

ـ آرزوی شما چیه خانم دکتر؟

آرزوی من، به آرزوهای خنده دارم فکر می‌کنم خریدن خانه، زدن مطب... و یک آرزوی ساده.

ـ من دلم می‌خواد با دخترم نقاشی بکشم. راستش دخترم از دست من ناراحته، میگه دلش نمی‌خواد مامانش دکتر باشه.

سعیده سکوت می‌کند. فضای اتاق برایم سنگین می‌شود. پتو را روی بدن نحیف سعیده مرتب می‌کنم و راه می‌افتم. هنوز چند قدمی نرفته‌ام که آرام صدایم می‌کند. برمی‌گردم و سرم را نزدیک صورتش می‌برم.

ـ خانم دکتر به دخترتون بگید اگر شما نباشید من می‌میرم. مامانم می‌گه شما داری جهاد می‌کنی. جهاد یعنی چی؟

دلم هوری پایین می‌ریزد.گونه‌اش را می‌بوسم. و از اتاق بیرون می‌آیم. باید بیشتر فکر کنم به خودم، به حسنا، به آرزوهایم، به کارهایی که باید بکنم، به نیتی که نکرده‌ام...

نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: